ترکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) (ص نسب.)<BR>۱- ترک بودن.<BR>۲- کنایه از: سفید و زیبا بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) (ص نسب.) ۱- ترک بودن. ۲- کنایه از: سفید و زیبا بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترکی . [ ] (اِخ ) علی بن بکمش فخرالدین ابوالحسن الترکی . وی بسال ٦٢٢ هَ . ق . درگذشت . او راست : تحفةالعشاق . غایةاللذات فی شرح الهوی . مختارالقلوب . منی القلوب نزهةالناظر. (از اسماء المؤلفین ج ١ ستون ٧٠٦).
ترکی . [ ت َ رَ ] (ص ) ترک دار : حاجت به کلاه ترکی داشتنت نیست . (گلستان ). با دلق کبود و با کلاه ترکی پیوسته کلاه ترکی بی برکی دعوی چه کنی که رهروی چالاکم نه نه غلطی ز راه آن سوترکی . بابا افضل . ظاهراً صورتی از تَرک . رجوع به ترک در همین لغت نامه شود.
ترکی . [ ت ُ ] (اِ) خارانداز را گویند و آن جانوری است از خزندگان «؟» (آنندراج بنقل از هفت قلزم ). خارپشت تیرانداز. (ناظم الاطباء).