ترکتازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترکتازی . [ ت ُ ] (حامص مرکب ) ترکتاز. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تاخت آوردن به شتاب و تعجیل و بی خبر و ناگاه باشد بر سبیل تاراج و غارت نمودن . (برهان ). غارتگری . (فرهنگ رشیدی ). تاختن آوردن . (صحاح الفرس ). بمعنی ناگاه تاختن بر سبیل غارت مثل تاختن ترکان . (غیاث اللغات ) : ز زلفت بس نبود این ترکتازی که هندوی دگر را برکشیدی . خاقانی . بر آن شیشه دلان از ترکتازی فلک را پیشه گشته شیشه بازی . نظامی . گفت ای پسر این چه ترکتازی است بازی است چه جای عشق بازی است . نظامی . چه فرزندی تو با این ترکتازی که هندوی پدرکش را نوازی . نظامی . ♦ ترکتازی آوردن ؛ حمله و هجوم آوردن . بر سبیل یغما و غارت : یکچند دلم به هجر آموخته بود وز ذوق وصال دیده بر دوخته بود. یاد تو شبانه ترکتازی آورد بر باد بداد آنچه اندوخته بود. خان هندی (از انجمن آرا). ♦ ترکتازی کردن ؛ حمله و هجوم ناگهانی . بر سبیل غارت و یغماگری . غارتگری و تجاوز کردن به ناگاه : ترکتازی کنیم و برشکنیم نفس زنگی مزاج رابازار. سنایی . به سیم و بمی کرد خواهم من امشب بر آن ترکتازی زبان ترکتازی . سوزنی . گاه بر ببر ترکتازی کرد گاه با شیر شرزه، بازی کرد. نظامی . بر آن مه ترکتازی کرد نتوان که بر مه دست یازی کرد نتوان . نظامی . می کرد بوقت غمزه بازی بر تازی و ترک، ترکتازی . نظامی . ترکتازی کن بتا بر جان و دل تا زجان و دل شوم هندوی تو. عطار. هنگام فصل خریف بود، یزک وی ترکتازی کرد. (جهانگشای جوینی ). عبیر آموده دیدم جیب و دامان گل و سنبل حیاخوش ترکتازی کرده است امروز بر رویت . میرزا صادق (آنندراج ). ◄ جولان کردن . (برهان ). مطلق تاخت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : لیکن به گرد عسجدی او از کجا رسد چون هست ترکتازی او با خران لنگ . سوزنی . رجوع به ترکتاز شود. ◄ (اِ مرکب ) مرد چالاک و سپاهی و به این معنی یای نسبت باشد. (غیاث اللغات ).