ترهات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترهات . [ ت ُرْ رَ ] (ع اِ) ج ِ تُرَّهَة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سخن های باطل لهوآمیز. ج ِ ترهت که بمعنی باطل است . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). سخنان بیهوده و خرافات . (شرفنامه ٔ منیری ). ج ِ ترهة. اباطیل و دواهی . (المنجد). فارسی معرب است آنگاه به باطل استعاره شد پس گویند الترهات البسابس و الترهات الصحاصح و از اسمای باطل است : تطاول لیلی و اعترتنی وساوسی لات اتی بالترهات البسابس . (از اقرب الموارد). و ربما جاء مضافاً یقال : اخذ فی ترهات البسابس . (اقرب الموارد). بمعنی بیهوده و هرزه و خرافات و مهملات باشد. گویند عربی است . (برهان ). ترهه بر وزن قبره بمعنی ناچیز و باطل است ... و جمع آن ترهات بالف و تا وتراریه بر وزن قنادیل می آید و سنایی آنرا تراهات آورده و شمس قیس بر او اعتراض کرده است : خاص در بند لذت و شهوات عام در بند هزل و تراهات (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زین چنین ترهات دست بدار کار کن بگذر از ره گفتار. سنایی . زاهد گفت اگر مراآرزوی مرید بسیار... نبودی ... به ترهات دزد فریفته نگشتمی . (کلیله و دمنه ). مشنو ترهات او که بیمار پر گوید و هرزه روز بحران . خاقانی . چندین هذیانات و ترهات که مردود عقل و نامقبول خرد است ایراد کردم . (سندبادنامه ص ٧١). ترا خدای گزید از جهان و شاهی داد حدیث خصم فسانه ست و ترهات محال . ظهیری (از شرفنامه ٔ منیری ). این همه ترهات میدانم من برای تو تو برای منی . عطار. عقل شیدا شد چه خوانی ترهات راه پیدا شد چه پایی بی ثبات . مولوی . نخوت و دعوی و کبر و ترهات دور کن از دل که تا یابی نجات . مولوی . بر سرت چندان زعیم ای بد صفات تا بگویی ترک شید و ترهات . مولوی . اما آنچه گفته است که «پیش از قیامت یزید و... را زنده کنند و بکشند» اصلی ندارد و از جمله ٔ خرافات و ترهات باشد. (کتاب النقض ص ٣٠٦). ◄ راه خرد که از راه بزرگ منشعب شود واحد آن ترهة است . (از اقرب الموارد). راه های کوچک . (از المنجد). و رجوع به ترهة شود.