ترنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترنگ . [ ت ِ رَ ] (ص ) خوب و خوش و زیبا و نکو را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). خوب و خوش و زیبا. (فرهنگ جهانگیری ). خوش و زیبا. (فرهنگ رشیدی ). خوب و خوش و زیبا و تر وتازه را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) : لاجرم چون چنین گران جانم ناخوش و ناترنگ و نادانم . مسعودسعد (از جهانگیری ).
ترنگ . [ ت ُ رَ ] (اِ) مرغ دشتی را گویند و آنرا تورنگ نیز نویسند. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). مرغ و خروس صحرایی باشد که آنرا تذرو خوانند. (برهان ). تورنگ و تذرو و کبک . (ناظم الاطباء). و رجوع به تورنگ و تذرو شود. ◄ بمعنی بندی خانه وزندان هم هست . (برهان ) (ناظم الاطباء). زندان . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ).
ترنگ . [ ت َ / ت ِ رَ / رِ ] (اِ صوت ) بانگ کمان است . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٨١). صدا و آوازه ٔ کمان باشد به وقت تیرانداختن . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی )(از ناظم الاطباء). آوازه زه کمان . (انجمن آرا) (آنندراج ). آواز کمان . (اوبهی ). صدا و آواز کمان بوقت تیرانداختن . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) : تراک دل شنود خصم تو ز سینه ٔ خویش چو از کمان تو آید بگوش خصم ترنگ . فرخی . از دل و پشت مبارز می برآید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ . عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٨١). ترنگ تیر و چاکاچاک شمشیر دریده مغز پیل و زهره ٔشیر. نظامی . ترنگ کمانهای بازو شکن بسی خلق را برده از خویشتن . نظامی . ترنگ کمان رفته در مغز کوه فشافش کنان تیر بر هر گروه . نظامی . کمان جفا می کشی سخت و ترسم گریزان شوی چون ترنگی برآید. اوحدی . ◄ آواز تار به هنگام نواختن ساز. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). آواز تار و رباب و امثال آن . (انجمن آرا) (آنندراج ). مرادف درنگ و ترنگیدن و درنگیدن مصدر آن . (فرهنگ رشیدی ). و رجوع به ترنگیدن شود : پیش تو آن راست قدر کو شنواندت پیش ترنگ چغانه لحن ترانه . ناصرخسرو. به هنگام آموختن فتنه بودی تو دیوانه سر بر ترنگ چغانه . ناصرخسرو. نگشاید نیز چشم و گوشم رنگ قدح و ترنگ تنبور. ناصرخسرو. ◄ صدای رسیدن پیکان تیر و خوردن گرز و شمشیر به جایی . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). ◄ صدای شکستن تیغ. (از برهان ) (از ناظم الاطباء). ◄ (اِ) مطلق زخم باشد خواه زخم شمشیر و کارد و خواه دنبل و امثال آن . (برهان ) (از ناظم الاطباء) : ز زخم تبرزین و از بس ترنگ همی موج خون خاست از دشت جنگ . فردوسی . ◄ غرقاب . (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). و به زبان هندی موج آب را نامند. (برهان ) (جهانگیری ). غرقاب و موج . (ناظم الاطباء). ◄ تارک سر. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). تارک سر وفرق سر و میان سر را هم گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : ز تیغ غصه عدوی ترا بریده گلوی ز سنگ حادثه خصم ترا شکسته ترنگ . منصور شیرازی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ انگیز و جست و خیز.(فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). ترنگانیدن مصدر آن است ... (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ). برانگیزنده و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترگانیدن شود.