ترش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترش . [ ت ُ/ ت ُ رُ ] (ص ) مزه ٔ معروف که بعربی حامض گویند. (غیاث اللغات ). طعم معروف . (آنندراج ). حامض و هر چیز که حموضت داشته باشد و دارای مزه ٔ نامطبوع بود. (ناظم الاطباء). محمد معین در حاشیه ٔ برهان آرد:... پهلوی ترش، کردی ترش، بلوچی ترشپ، ترپش، وخی ترشپ، سریکلی توخب، یودغا تریشپ، افغانی تریو (ترش ). حامض .هر چیز که حموضت داشته باشد. ضد شیرین : آن کودکی ِ چو انگبین شد وآمد پیری ترش چورخبین . ناصرخسرو (دیوان ص ٣١٢). کز خاک دو تخم می پدید آید این خوش خرما و آن ترش لیمو. ناصرخسرو (دیوان ص ٣٨٠). شراب تلخ و تیره [را ] ... به آب ممزوج و با طعامهای ترش خورند و نقل میوه های ترش کنند تا زیان ندارد. (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ). هر کسی در بهانه تیزهش است کس نگوید که دوغ من تُرُش است . نظامی . ◄ زمخت و تند و تیز. (ناظم الاطباء). ◄ درشت و سخت رو.زشت و زشت رو. (ناظم الاطباء). زشت و زمخت و تلخ : بس تُرُش ّ و تنگ جایست این ازیرا مر ترا خُم ّسرکه ست این جهان بنگر بعقل ای بی بصر. ناصرخسرو (دیوان ص ٣٦١). ◄ بمجاز، غمگین و افسرده، و اغلب بابودن آید. ♦ ترش بودن ؛ غمگین و افسرده و گرفته بودن . عبوس بودن . آزرده بودن : رخ ترش داری که من خوبم شکر شیرین کنی چون ترش باشی بتو شیرین روان خواهم فشاند. خاقانی . ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی که از دهان تو شیرین و دلنواز آید. سعدی (کلیات چ مظاهر مصفا ص ٤٦٦). ۩ ناگوار بودن . زشت و قبیح بودن : ترش بود پس هفتاد شرک استغفار. مختاری . ♦ روی ترش بودن ؛ گرفته و غمگین بودن . ترش روی بودن : جهانسوز و بیرحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش . (بوستان ). گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش . (بوستان ). رجوع به ترش روی شود. ◄ به اصطلاح قهوه خانه ها، لیمو یا تمر دم کرده . (فرهنگ نظام ). در تداول عوام، لیموی ترش و گل گاوزبان دم کرده چون چای را ترش گویند. چای مانندی که از مغز لیموی عمانی کنند آشامیدن را. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
ترش . [ ت َ / ت َ رَ ] (ع مص ) سبکی کردن و بدخلق گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سبک شدن و بدخو شدن . (از المنجد). ◄ بخل نمودن . (از منتهی الارب )(آنندراج ). بدخلق بودن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). تَرِش و تارِش نعت است از آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به تَرِش و تارش شود.
ترش . [ ت َ رِ] (ع ص ) سبک و بدخلق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).بدخلق . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ بخیل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نعت است از ترش [ ت َ / ت َ رَ ]. رجوع به همین کلمه و تارِش شود.