ترشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترشی . [ ت َ رَش ْ شی ] (ع مص ) نرمی کردن بایکدیگر. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نرمی کردن . (از اقرب الموارد) (المنجد).
ترشی . [ ت ُ / ت ُ رُ ] (حامص ) حموضت . (ناظم الاطباء). مقابل شیرینی : بزرگوارا دانی کز آفت نقرس ز جمله ٔ ترشیها همی بپرهیزم . انوری . یکی چون ترشی آن غوره خوردی چو غوره زآن ترشرویی نکردی . نظامی . همه کس را دندان به ترشی کُند شود مگر قاضی را که به شیرینی . (گلستان ). ♦ ترشی دل ؛ ترش شدگی معده و دل سوخته . (ناظم الاطباء). رجوع به ترش کردن شود. ◄ سختی و ترشرویی . (ناظم الاطباء) : از شیر شتر خوشی نجویم چون ترشی ترکمان ببینم . خاقانی . نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری . سعدی . ◄ حزن و اندوه . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) آچار و مخلل و چیزی که در سرکه حفظ کنند و با غذا جهت گوارد و تحریک اشتهاتناول نمایند، مانند ترشی بادنجان و ترشی لیمو و ترشی انبه، و هر چیزی که ترش باشد. (ناظم الاطباء) : هر دوستی که خوانْش من اندر نهم به پیش شیرینیش مدیح بود ترشیش هجا. سوزنی .