ترشرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترشرو. [ ت ُ / ت ُ رُ رو ] (ص مرکب ) آنکه دارای روی درهم کشیده بود. (ناظم الاطباء). ترش رخساره . (مجموعه ٔ مترادفات ) : ترشروئی، ابوالعباس نامی نشسته بر بساط آل عباس . سوزنی . چو مرد ترشروی تلخ گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار. نظامی . می دود بی دهشت و گستاخ او خشمگین و تند و تیز و ترشرو. مولوی . زین ترشرو خاک صورتها کنیم خنده ٔ پنهانْش را پیدا کنیم . مولوی . ♦ ترشرو بودن ؛ بدخلق بودن . روی در هم کشیده بودن : گر ترشرو بودن آمد شکر و بس همچو سرکه شکرگوئی نیست کس . مولوی .