ترشرویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترشرویی . [ ت ُ / ت ُ رُ رو ] (حامص مرکب ) درهم کشیدگی روی و درشتی . (ناظم الاطباء). ترشروئی . بداخمی : نه بس شیرین شد این تلخ دوتاپشت چه شیرین کز ترشرویی مرا کشت . نظامی . از آن آتش که بر خاطر گذر کرد ترشرویی به شیرین در اثر کرد. نظامی . همان ساعت که ایشان بپای قلعه رسیدند، روز از ترشرویی نقاب سحاب فروگذاشت . (جهانگشای جوینی ). از ترشرویی ّ دشمن در جواب تلخ دوست کم نگردد شورش طبع سخن شیرین من . سعدی . مِهر محکم شود ز خوشخویی دوستی کم کند ترشرویی . اوحدی . ترشرویی های صبرم تلخی حسرت فزود غالباً امداد صفرا می کند لیموی من . طالب آملی (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
کجخلقی، اخم، سختگیری، افسردگی، اجتماعی نبودن، تندطبعی، مالیخولیا اخم، اخموتخم، چین و چروک پیشانی، چین جبین، شیار آینه دق، قیافه نحس، قیافه شوم
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی