ترشرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ رْ یا رُ) (ص مر.) بدخو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ رْ یا رُ) (ص مر.) بدخو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترشرو. [ ت ُ / ت ُ رُ رو ] (ص مرکب ) آنکه دارای روی درهم کشیده بود. (ناظم الاطباء). ترش رخساره . (مجموعه ٔ مترادفات ) : ترشروئی، ابوالعباس نامی نشسته بر بساط آل عباس . سوزنی . چو مرد ترشروی تلخ گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار. نظامی . می دود بی دهشت و گستاخ او خشمگین و تند و تیز و ترشرو. مولوی . زین ترشرو خاک صورتها کنیم خنده ٔ پنهانْش را پیدا کنیم . مولوی . ♦ ترشرو بودن ؛ بدخلق بودن . روی در هم کشیده بودن : گر ترشرو بودن آمد شکر و بس همچو سرکه شکرگوئی نیست کس . مولوی .
فرهنگ طیفی واژهدان
عبوس، کجخلق، اخمو، اخمرو، اخمالو، اخمآلود، بدعنق، عنق، غلاظ، بداخلاق، بدخلق، بدلعاب، افسرده، غیراجتماعی، گلهمند، ترش، بیادب، مالیخولیایی، تندخو، تندطبع برج زهرمار، مدمغ معذب، رنجور، غمگین، ناراحت، رنجیده
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی