ترسیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- نشان گذاشتن.<BR>۲- رسم کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- نشان گذاشتن. ۲- رسم کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترسیم . [ ت َ ] (ع اِ) ملازمان تمغادار، یا عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
ترسیم . [ ت َ ] (ع مص ) جامه بخط کردن . (از تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) (از المنجد). جامه را مخطط کردن . (آنندراج ). مبالغه ٔ رَسْم . (زوزنی ). ◄ نشانه کردن و نیک نوشتن . (آنندراج ). نشان گذاشتن و نقش کردن . (فرهنگ نظام ). ◄ گماشتن ناقه را چنانکه بر زمین اثری بگذارد. (از اقرب الموارد). ◄ گماشتن ترسیم را، لغت مغربی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ خطوط خفیه کشیدن . (از متن اللغة).
مترادف و متضاد واژهدان
تصویر، رسم، نقش، نگارگری رسم کردن، نگاشتن خطکشیدن، نشان گذاشتن، نشانهگذاری کردن کشیدن، رسم کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
نگاشتن، نشان نهادن، پنگاشتن