ترسکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترسکار. [ ت َ ] (ص مرکب ) کسی که از خدا می ترسد. مقدس و پارسا. (ناظم الاطباء). خاشع. متقی . ترسنده از خدا. ترسگار : یکی جامه ٔ ترسکاران بخواست بیامد سوی داور داد راست نیایش همی کرد خود با پدر بدان آفریننده ٔ دادگر. فردوسی . دگر آنکه گفتی تو ای دلربای که من ترسکارم ز کیهان خدای که گفتت که من نیستم ترسکار نیم از گنه عاجز و شرمسار؟ فردوسی . تا غمگن و شادان بود زآن ترسکاران پارسا. ناصرخسرو. ندارم ز کس ترس در هیچ کار مگر زآن کسی کو بود ترسکار. نظامی . و گفت مردمان تا ترسکار باشند بر راه باشند و چون ترس از دل ایشان برفت گمراه گردند. (تذکرةالاولیاء عطار). گفتند چونست که ما هیچ ترسنده نمی بینیم ؟ گفت اگر شما ترسنده بودی ترسکاران از شما پوشیده نبودی که ترسنده را نبیند مگر ترسنده و ماتم زده، ماتمزدگان را تواند دید. (تذکرةالاولیاء عطار). یکی گفت در گوشه ای نشینم در کسب کردن چه گوئی ؟ گفت از خدای بترس که هیچ ترسکار را ندیدم که بکسب محتاج شده . (تذکرةالاولیاء عطار). همه جا ترس خویش یارم دار بر در خویش ترسکارم دار. امیرخسرو (از آنندراج ). ◄ خائف . ترسنده . ترسو : چنان چون بود مردم ترسکار برآید بکام دل مرد کار. فردوسی . از آن گریه و زاری شهریار شدند آن همه لشکرش ترسکار. فردوسی . گرفتند لختی در آنجا قرار ز میل محیطی همه ترسکار. نظامی .