ترساندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترساندن . [ ت َ دَ ] (مص ) ترسانیدن . تهدید. ارهاب . بیم دادن : به لشکر بترسان بداندیش را به ژرفی نگه کن پس و پیش را. فردوسی . همی کودکی بی خرد داندم بگرز و بشمشیر ترساندم . فردوسی . کردند وعده ٔ دیگری زین به نیامد باورش از غدر ترساند همی پرغدر دهر کافرش . ناصرخسرو. از کرم دان آنکه میترساندت تا بملک ایمنی بنشاندت . مولوی . نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران . سعدی . از ملامت چه غم خورد سعدی مرده از نیشتر مترسانش . سعدی .