ترزده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترزده . [ ت َ زَ دَ / دِ / ت َ رَ دَ / دِ ] (اِ) قباله ٔ خانه و باغ باشد. (برهان ). قباله و چک . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی )(از فرهنگ جهانگیری ). قباله . (صحاح الفرس ) (اوبهی ) (شرفنامه ٔ منیری ). حالا تزده گویند بحذف رای مهمله . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (از اوبهی ). درین ایام او را ترده گویند بحذف زای هوز. (آنندراج ) : قاضی گردون چو دیده عدل و ملک و رای او مملکت راتا ابد بسته بنامش ترزده . شمس فخری . و رجوع به ترده و تزده شود.