ترجمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترجمان . [ ت َ ج ُ / ت َ ج َ / ت ُ ج َ / ت ُ ج ُ ] (ع ص، اِ) شخصی را گویند که لغتی را بزبان دیگر تقریر نماید. (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). بیان کننده ٔ زبانی بزبانی، بفتح و ضم یکم و بضم و فتح سوم، پس دو در دو چهار بود و این محقق است از دیوان ادب، و پارسیان پچواک و ترزفان نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ). تعریب ترزفان است، و در وی سه لغت است ... (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بمعنی تاجُران است . (فرهنگ جهانگیری ). کسی را گویند که لغتی را اززبانی بزبان دیگر ترجمه کند، و این لفظ عربی است و اصل آن در فارسی ترزبان بوده آنرا نیز معرب کرده اند ترزفان گفته اند ولی در پارسی باء و فا تبدیل می یابد... (انجمن آرا). کسی که داننده ٔ دو زبان باشد. که صاحب یک زبان را بصاحب دیگر زبان بفهماند، و این معرب ترزبان است و ضم جیم از آنست که زبان بضم اول است و بفتح نیز آمده و بعدِ معرب کردن این لفظ، مصدر و افعال و اسماء از آن اخذ کردند چون ترجم یترجم ترجمة فهو مترجم چون دحرح یدحرج دحرجة فهو مدحرج . از رساله ٔ معربات ملا عبدالرشید صاحب رشیدی و در کشف و مدار و منتخب نیز بضم و بفتح جیم است و در مؤید بفتح جیم و در صراح بضم و فتح جیم بمعنی تیلماچی . (غیاث اللغات )(آنندراج ). تیلماچی . (منتهی الارب ). دیلماچی و پچواک و تاجُران و ترزفان و دیلماج و تیلماچی، یعنی آنکه زبانی را بزبان دیگر بیان کند. (ناظم الاطباء). ج، تراجم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). درگمان فرانسه از این کلمه مأخوذ است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). از ترگمانا ی سریانی و آن هم از ترگومانو ی آکادی است و فعل آرامی ترگم است (از بروکلمان، لکسیکون سیریاکوم )، از کلمه ٔ آرامی ترگوم، ترگومین . تصور میرود ترجمان مأخوذ از آرامی یا ترگمان را بصورت ترژمان و ترزمان نقل کرده اند و بعد کاتبان بشباهت لفظی و معنوی کلمه ترزبان و ترزفان خوانده اند و فرهنگ نویسان هر دو صورت اخیر و مخفف و مبدل آن ترزفان را ضبط کرده اند. (تعلیقات معین بر برهان قاطع ج ٥ ص ١٢٠ و یادداشت های ایشان ) : یکی ترجمان را ز لشکر بجُست که گفتار ترکان بداند درست . فردوسی . بترسید و پرسیداز این ترجمان که ای مرد بیدار نیکی گمان . فردوسی . بپرسید از آن ترجمان پادشا که ای مرد روشندل پارسا. فردوسی . ملک زنگیان به زبان ترجمان، مرا دلخوشی داد. (مجمل التواریخ والقصص ). چنین گفت با رای زن ترجمان که در سایه ٔ شاه دایم بمان . نظامی (از آنندراج ). تو نیز آنچه گویی به رومی زبان بداند نیوشنده بی ترجمان . نظامی . چون طمع یک سو نهادم پایمردی گو مخیز چون زبان اندرکشیدم ترجمانی گومباش . سعدی . ♦ ترجمان بودن ؛ ترجمانی کردن . مترجم بودن . تقریر بیان دیگری کردن : اگر هارون ز موسی ترجمان بود که حجت گفت بر فرعون و هامان ؟ ناصرخسرو. رجوع به ترجمان شود. ◄ فصیح و تیززبان و خوش تقریر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). این کلمه را تازیان از ترزبان فارسی گرفته اند. (ناظم الاطباء). مفسر. شارح . سخنگو. بیان کننده : علی را ترجمان وحی پندار هم آن معنی هم این معنی در او دان . ناصرخسرو. بازیست پیش، حکمت یونانم زیرا که ترجمان طواسینم . ناصرخسرو. ترجمان دلست نطق و زبان مرزبان تن است سود و زیان . سنائی . وصف تو آنست کز زبان تو گفتم من بمیان ترجمان راست بیانم . سوزنی . اهل زبان را به زبان خرد ازملکوت و ملکم ترجمان . خاقانی . عمر ابد را شده، مدت او پیشکار سرّ ازل را شده، خامه ٔ او ترجمان . خاقانی . ترجمان یوسف غیب است آن مصری قلم کآب نیل از تارک آن ترجمان افشانده اند. خاقانی . زن بر قاضی برآمد بازنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان . مولوی . ترجمان هرچه ما را در دل است دستگیر هرکه پایش در گل است . مولوی . غیر نطق و غیر ایما و سجل صدهزاران ترجمان خیزد ز دل . مولوی . طوطی من مرغ زیرک سار من ترجمان فکرت و اسرار من . مولوی . ◄ خبردهنده . مُنهی : تیغ تو ترجمان اجل گشت خصم را خصمت سخن ز حلق نیوشد بترجمان . فرخی . تیغ او ترجمان فیروزیست نوک پیکان او زبان ظفر. فرخی . و گفت رسول ترجمان ضمیر و عنوان سریرت مرسل باشد و رسولی که بدینجا سفیر بود رسید و امارت نفاق و علامات شقاق او ظاهر گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٧٥). ◄ بمجاز، رسول . واسطه : زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من در میان ترجمانی ام، گوینده بحقیقت اوست نه منم . (تذکرةالاولیاء عطار). سخن سربمهر دوست بدوست حیف باشد به ترجمان گفتن . سعدی . ◄ بمعنی تاوان نیز آمده است چنانکه در بهار عجم یافته شد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ نیازی را گویند که از گناه و تقصیر گذرانند. (برهان ). درین ایام بمعنی نیاز و تحفه هرکه بعد از گناهی گذراند استعمال می شود. (آنندراج ). با لفظ کردن مستعمل است . (آنندراج ).