ترتیب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترتیب کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ترتیب دادن . (ناظم الاطباء). ◄ در شواهد زیر بمعنی فراهم کردن، گرد آوردن و نظم دادن آمده است : و چون ملوک طوایف را ترتیب کرد بابل و پارس و قهستان خاص را بازگرفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٨). و قومی را از اهل علم و حکمت ترتیب کنی که هر روز بنوبت آیند و ندیمی من کنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٠). و خلایق را ترتیب کرد تا چون سولاخ شود آن نبیل را زود برکشند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٨). پدر ترتیب کرد آموزگارش که تا ضایع نگردد روزگارش . نظامی . ◄ راست کردن : چنان ترتیب کرد از سنگ جویی که در درزش نمی گنجید مویی . نظامی . شبی خانه از عود پرطیب کرد یکی بزم شاهانه ترتیب کرد. نظامی . سلاحی ملک وار ترتیب کرد به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد. نظامی (از آنندراج ). بفرمود ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف میهمان . (بوستان ). ماحضری ترتیب کرده پیش ملک آورد. (گلستان ). نی کاروان برفت تو خواهی مقیم ماند ترتیب کرده اند ترا نیز محملی . سعدی . ◄ منظم کردن و هر چیزی را در جای و مقام خود نهادن : شاه که ترتیب ولایت کند حکم رعیت برعایت کند. نظامی . ◄ آراسته کردن : و چون جمع شدند لشکر را عرض داد و ترتیبها کرد و گودرز را با سه تن از مقدمان و اصفهبدان لشکر خواند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٥).