ترا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترا. [ ت َ ] (اِخ ) دهی از دهستان امیری بخش لاریجان است که در شهرستان آمل و هیجده هزارگزی شمال خاوری رینه قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است و ١٣٥ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سارو محصول آنجا غلات و لبنیات و گردو است . راه مالرو وزیارتگاهی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
ترا. [ ت َ ] (اِ) دیوار بلند و رفیع را گویند، مانند دیوار خانه ٔ پادشاهان و دیوار قلعه و کاروانسرا. (برهان ) (از ناظم الاطباء). دیوار بس رفیع و بلند را گویند مانند دیوار خانه ٔ پادشاهان و دیوار کاروانسرا و حصار قلعه و امثال آن . (فرهنگ جهانگیری ). دیواری بزرگ و سخت باشدکه بسیار بلند و عظیم بود و در پیش چیزی یا کسی بکشند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ١٤). دیوار بلند مانند دیوار خانه ٔ پادشاهان و کاروانسرا و قلعه، و تری به اماله نیز آمده . (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). دیواری بود یگانه سخت عظیم و بلند که پیش کسی یا چیزی کشند. (اوبهی ). سدی و دیواری را گفته اند که در پیش چیزی بکشند، و دیواری که با کاهگل و گلابه استوار کرده باشند. (از برهان ). دیواری بکاه سخت کرده، با گلابه استوارکرده . (شرفنامه ٔ منیری ) : صف دشمن تُرا ناستد پیش ور همه آهنین تَرا باشد. شهید (از لغت فرس اسدی ). ز بیم تیغ جهانگیر همچو خورشیدش همیشه ماه تَرا بسته باشد از خرمن . رضی الدین نیشابوری . محیط مرکز دولت جمال دنیی و دین که سد عدلش یأجوج فتنه راست تَرا. شمس فخری .
ترا. [ ت ُ ] (ضمیر + حرف اضافه ) (از «تَُ »، مخفف «تو» + «را») ترکیبی باشد از «تو» و «را» که در محاورات و کتابت «واو» را می اندازند. (برهان ).کلمه ٔ خطاب . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). کلمه ٔ خطاب بمفعول ... بهر تقدیر مرکب است از لفظ تو و کلمه ٔ را، و لفظ تو اکثر به واو اشمام خوانده میشود و آن حکم ضمه دارد که در تقطیع واجب الحذف است بلکه در خواندن نیاید، و این واو را بحالت ترکیب ننویسند مگر در صورتی که کلمه ٔ را از لفظ تو جدا واقع شود. (آنندراج ).در اصل «تو را» بود. (شرفنامه ٔ منیری ) : ترا در دو گیتی برآورده اند بچندین میانجی بپرورده اند. فردوسی . گفت بر من فروش باغ ترا تا دهم روشنی چراغ ترا. نظامی (از شرفنامه ٔ منیری ). جسم ترا پاک تر از جان کنی چونکه چهل روز بزندان کنی . نظامی . من ای گل دوست میدارم ترا کز بوی مشکینت چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید. سعدی . ◄ بمعنی خود را هم هست . (برهان ). بمعنی خود را نیز آمده . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا)(از شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی خود را نیز تأویل میتوان کرد. (آنندراج ) : خواهی تا توبه کرده رطل بگیرد زخمه ٔ غوش ترا بفندق تر گیر. عماره . گربیارند و بسوزند و دهندت بر باد تو بسنگ تکژی نان ندهی باب ترا. لبیبی . ◄ گاهی بمعنی مضاف الیه نیز آید، در این صورت کلمه ٔ «را» بمعنی «برای » باشد. (آنندراج ) : قسمی که ترا نیافریدند گر سعی کنی میسرت نیست . سعدی . ◄ بتو. با تو : آنچه بخروار ترا داده اند با تو به پیمانه بماند و قفیز. کسائی .