تراخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تراخی . [ ت َ ] (ع مص ) تقصیر کردن . (دهار). کاهلی و تقصیر نمودن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ درنگی و سستی و درنگ کردن، یقال : تراخی السماء؛ای ابطأت . (منتهی الارب ). درنگی و سستی و درنگی کردن : تراخی السماء؛ درنگی کرد آسمان و نبارید. (ناظم الاطباء). تأخیر کردن . (غیاث اللغات ). تأخیر کردن و دیر باریدن باران . (آنندراج ). تأخر. (آنندراج ) (المنجد). تباطؤ. (المنجد). تقاعس . (اقرب الموارد): تراخت السماء؛ ای ابطاء المطر. (المنجد). ◄ بطول انجامیدن و به تعویق افتادن کاری . (المنجد) : هر کاری را غایتی است و هر مبدأی را نهایتی که تراخی و تأخیر در توهم نمی گنجد. (جهانگشای جوینی ). و چون مدتی از موعد بگذشت و در وصول تراخی تمام افتاد. (جهانگشای جوینی ). و در آن چند روز خبر مغول تراخی گرفته بود. (جهانگشای جوینی ). ◄ سستی اسب در تاختن . (المنجد). ◄ تباعد. (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ (اصطلاح اصول ) واپس انداختن عمل از اول وقت آن، تا گاهی که ظن فوت آن رود. و تراخی ضد فور است . (کشاف اصطلاحات الفنون ).
تراخی . [ ت َ ] (اِخ )قریه ای به بخارا. (اللباب فی تهذیب الانساب ص ١٧١).
تراخی . [ ت َ ](ص نسبی ) منسوب به تراخی . رجوع به ماده ٔ قبل شود.