تحکم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ حَ کُّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) زور گفتن، به میل خود رفتار کردن.<BR>۲- حکم عادلانه کردن.<BR>۳- (اِمص.) زورگویی و تعدی.<BR>۴- حکومت، فرمانروایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ حَ کُّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) زور گفتن، به میل خود رفتار کردن. ۲- حکم عادلانه کردن. ۳- (اِمص.) زورگویی و تعدی. ۴- حکومت، فرمانروایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحکم . [ ت َح َک ْ ک ُ ] (ع مص ) فرمان بردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در خیابان نوشته که تحکم خواه نخواه حکم کسی قبول کردن . (غیاث اللغات ). ◄ تحکم در امری ؛ فرمان روا شدن در آن . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ حکم کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ داوری و حکم و فرمان . ◄ قضاوت عادلانه . ◄ فتوای شرعی و قضاوت، خواه از روی میل محکوم باشد و یاعدم میل آن . (ناظم الاطباء). ◄ حکومت نمودن بر کسی . (آنندراج ). غلبه کردن و حکومت نمودن به زور. (غیاث اللغات ). حکومت و فرمانروائی و غلبه کردن .جور و تعدی کردن . (ناظم الاطباء). حکومت نمودن بر کسی و عموماً در حکومت بیجا استعمال میشود. (فرهنگ نظام ) : وزیر را گفت این تحکم و تبسط و اقتراح این قوم از حد بگذشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٤). روم ناقوس بوسم زین تحکم شوم زنار بندم زین تعدی . خاقانی . برد آن برات و بازگرفت این غرامت است داد آن غلام و بازستد آن تحکم است . خاقانی . خاقانی از تحکم شمشیر حادثات اندر پناه همت شمشیر دین گریخت . خاقانی . گاه گاه از انواع تحکم آن حضرت متبرم شدی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٧). ازاین تحکمهای نالایق که بر ما می کند. (ایضاً ص ٤٨). شار از سر ضجرت و تحکم و تأنف از بی مبالاتی غلام طیره شد . (ایضاً ص ٣٤٥). زین جور و تحکمت غرض چیست بنیاد وجود ما کن و رو. سعدی . تحکم کند سیر بر بوی گل فروماند آواز چنگ از دهل . سعدی . ◄ دعوی کردن . (غیاث اللغات ). تحکم در مسأله ؛ حکم کردن در آن به خودکامی بی آنکه سبب حکم را آشکار کند. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). سفسطه . (مفاتیح ). ◄ لا حکم الا للّه گفتن بعقیده ٔ حروریه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ کردن آنچه که دریابد. (اقرب الموارد). کردن آنچه که اراده کند. (از قطر المحیط): تحکم فالحسن قد اعطاکا. (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
تعدی، زورگویی امر، حکم، دستور، فرمان داوری، قضا، قضاوت حکومت، سلطه، فرمانروایی تعدی کردن، زور گفتن حکم کردن، فرماندادن داوری کردن، قضاوت کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
زورگفتن، دستوردادن