تحلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ حَ لّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- زیور بستن.<BR>۲- زینت یافتن، آراسته شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ حَ لّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- زیور بستن. ۲- زینت یافتن، آراسته شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحلی . [ت َ ح َل ْ لی ] (ع مص ) (از «ح ل ی ») پیرایه برکردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از دهار). زیور پوشیدن و آراسته شدن . (آنندراج ). بازیور شدن زن و مستفید گردیدن به آن و پوشیدن زیور و آراسته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط).
تحلی . [ ت َ ح َل ْ لی ] (ع مص ) (از «ح ل و») شیرین دریافتن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ شیرین دانستن چیزی را. (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
تحلی ٔ. [ ت ِ ل ِءْ ] (ع اِ) (از «ح ل ء») موی روی پوست و چرک و سیاهی آن . ◄ پوست کاردرسیده و زخم شده وقت باز کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
مترادف و متضاد واژهدان
اراستگی، تخلق، مهذبشدگی آراسته شدن، متحلی شدن زینت یافتن