تجوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ جَ وُّ) [ ع. ] (مص ل.) گرسنگی کشیدن، به خود گرسنگی دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ جَ وُّ) [ ع. ] (مص ل.) گرسنگی کشیدن، به خود گرسنگی دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تجوع . [ ت َ ج َوْ وُ ] (ع مص ) گرسنه گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گرسنگی : نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت . مولوی (مثنوی ). گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا. مولوی (مثنوی ). ◄ خویشتن را گرسنه داشتن . (زوزنی ). خود را گرسنه داشتن بقصد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط).