تتار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تتار. [ ت َ ] (اِخ ) از امرای دولت سلطان غیاث الدین، مسعودبن محمد سلجوقی است که وی را صاحب بزرگ میگفتند و بسال ٥٤٣ هَ . ق . به قتل رسید. رجوع شود به اخبارالدولة السلجوقیه ص ١١١، ١١٣، ١١٧، ١١٨، ١٢٠.
تتار. [ ت َ ] (اِخ ) تاتار است که آن ولایتی باشد از ترکستان که مشک خوب از آنجا آورند. (برهان ). تتار و تتر همان تاتار و تتری منسوب بدان . (فرهنگ رشیدی ). مخفف تاتار است . (فرهنگ نظام ). تاتار. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ) : نوک سر کلک او قبله ٔ درّ عدن خاک سم اسب او کعبه ٔ مشک تتار. خاقانی . آهو از سنبل تتار چرید نه به مشک است زنده نام تتار. خاقانی . تتاررا موضع اقامت ... واد غیرذی زرع است با طول و عرض . دور آن زیادت از هفت هشت ماهه راه است . طرف شرقی با ولایت خطای دارد و طرف غربی با ولایت ایغور و شمال با قرقیز و سلنکای و جنوب با جانب تنکت و تبت . (جهانگشای جوینی ). هیچ شک می نکنم کاهوی مشکین تتار شرم دارد ز تو مشکین خط آهوگردن . سعدی . ◄ ترکان آنجا را (تاتار را) نیز تتار خواند. (از برهان ). مردم تاتار. (ناظم الاطباء) : تو گفتی که در خطه ٔ زنگبار ز یک گوشه ناگه درآمد تتار. (بوستان ). که در سینه پیکان تیر تتار بسی بهتر از قوت ناسازگار. (بوستان ). همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار. (بوستان ). بهمه ٔ معانی رجوع به تاتار و تتر شود.