تبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبی . [ ت ِ ] (اِ) جامه ٔ درشت و انبوه بافته چون عرقچین و غیره که آن را سوزنی هم گویند. (از لسان العجم شعوری ج ١ ورق ٢٩٦ب ). جامه ٔ درشت و کلفت بافته شده . (ناظم الاطباء).
تبی . [ ت َ / ت ِ بی ی ] (ع اِ) نوعی از خرما. (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تبی . [ ت ُ ] (اِخ ) یهودیی از اعقاب سبط «نفتالی » که بر اثر پرهیزکاری مشهور گشت و در دوران پیری کور شد و بوسیله ٔ پسرش و بنا براهنمائی فرشته ٔ«رافائل » بهبودی یافت .