تبکوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبکوب . [ ت َ] (اِ) ریچالی است که ازگوز مغز، و سیر و ماست کنند، ترش باشد : بسنده نکردم به تبکوب خویش بر آن شدم کز منش سیر بیش . خجسته ٔ سرخسی . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٥).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبکوب . [ ت َ] (اِ) ریچالی است که ازگوز مغز، و سیر و ماست کنند، ترش باشد : بسنده نکردم به تبکوب خویش بر آن شدم کز منش سیر بیش . خجسته ٔ سرخسی . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٥).