تبوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبوک . [ ت َ ] (اِخ ) (غزوه ...) محمدبن جریر رحمةاﷲ علیه ایدون گویدکه پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم مردمان را آگاهی داد که به تبوک روند و توانگران را بفرمود که درویشان را یاری کنید به ستور و نفقه و هر کسی بمقدار خویش چیزی میدادند و عثمان اندرین غزو چندان نیکویی کرد از خواسته ٔ خویش که کس نکرد. پس همه کس بیرون شدند، توانگرو درویش و بیمار و درست . و سپاه عرض کرد و بیماران و نابینایان و درویشان را که ایشان چیزی نداشتند بازگردانید، و خدای عزوجل در شأن ایشان آیه فرستاد: «لیس علی الضعفاء و لاعلی المرضی و لا علی الذین لایجدون ماینفقون حرج اذا نصحوا للّه و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و اﷲ غفور رحیم .» (قرآن ٩ / ٩١). پس گفت : «ولا علی الذین اذا ما اتوک لتحملهم » (قرآن ٩ / ٩٢). پس خدای تعالی گفت بر ایشان نیست این، و مردمانی بودند از عرب بنی غطفان بیامدند و از پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم عذر خواستند و دستوری طلبیدند که ما نمیتوانیم آمدن و آن حضرت ایشان را دستوری داد. پس خدای تعالی گفت : «و جاء المعذرون من الاعراب لیؤذن لهم » (قرآن ٩٠/٩). و گفت : «عفااﷲ عنک لم اذنت لهم » (قرآن ٩ / ٤٣)؛ گفت :چرا این دستوری دادی که بودی که پدید آمدی که بتو بگرویده است . پس عبداﷲبن ابی سلول بیامد با گروهی منافقان و سوگند خورد که اگر بتوانستمی آمدن بیامدمی و لیکن نتوانم آمدن . پس خدای عز وجل گفت : «و سیحلفون باللّه لواستطعنا لخرجنا معکم یهلکون انفسهم » (قرآن ٤٢/٩). گفت : خدای داند که ایشان سوگند بدروغ خورند و این سورةالتوبه بیشتر آن است که بدین غزو فرود آمده است . پس پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم لشکر بیرون برد بدشواری و عبداﷲ سلول با منافقان بمنزلی آمد با پیغمبر چون پیغمبر صلوات اﷲ علیه لشکر برداشت عبداﷲ با منافقان بازگشتند و سه تن از مسلمانانی که نه منافق بودندبازگشتند بی عذری یکی کعب بن مالک و دیگر مرارةبن الربیع و سیم هلال بن امیه و ایشان آنهااند که خدای تعالی در شأن ایشان گفت : «علی الثلاثة الذین خلفوا». و پیغمبر علیه الصلوة والسلم سباع بن غرفطه را بر مدینه امیر کرد و علی بن ابی طالب را فرمود که بمدینه همی باش وعیالان و خانه ٔ مرا نگاه میکن . چون به نخستین منزل شد منافقان گفتند که محمد، علی را از بهر آن بازداشت که بر دل گران گرفتش . علی علیه السلام دیگر روز سلاح برگرفت و از پس پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم برفت و گفت : یا رسول اﷲ منافقان چنین گفتند. فرمود که یا علی دروغ گفتند که من ترا بجای خویش دارم و بخان و مان خویش دست بازداشتم و اینهمه بتو سپردم و تو چنانی مرا که هرون مرموسی را... پس چون پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم به تبوک رسید و تبوک شهریست بزرگ و آنجا ترسایان بودندو آن حضرت چنان دانست که از روم سپاه آمده است و کس نیامده بود و مهتر تبوک عروةبن زویده بود و خواسته ٔبیشمار داشت و اشتران بسیار. بیامد و با پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم صلح کرد و جزیه بپذیرفت و آن حضرت هر کسی را صلح کرد. و بدانجا نزدیکتر حصاری بود استوار بر یک فرسنگی که آن را «دومه » خواندندی و آنجا ملکی بود از عرب از بنی کنده و ترسا بود و او را اکسندربن عبدالملک گفتندی . پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم خالدبن الولید را آنجا فرستاد با لختی سپاه بتاختن و فرمود که او را به شکار یابی که وی شکار دوست دارد. پس خالد بشد و بدر حصار فراز رسید و شب ماهتاب بود و او اندرحصار بود و در حصار بسته بود پس خالد بر گرد حصار همی گشت تا خبری تواند کردن نتوانست از پس حصار شد آهوان و نخجیران بر در حصار بگشتند و او بیدار شد و بفرمود تا مرکب او زین کنند و خود برنشست با سه تن از اهل بیت خویش ... پس از حصار بیرون آمد و هم بشب بشکار رفت و خالدبن ولید او را بگرفت و سوی پیغمبر صلی اﷲعلیه و سلم آورد... پس او با پیغمبر صلح کرد و جزیه بپذیرفت و بجای خویش بازشد. و گروهی گویند که این بماه شوال اندر بود و بر رمضان از این غزو باز آمد...(ترجمه ٔ تاریخ طبری نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ سازمان ). رجوع به عقدالفرید ج ١ ص ٢٧٤ و ج ٥ ص ٤١، ١٠٢ و ج ٧ ص ٣٠٥ و شدالازار ص ٣٦٩ و امتاع الاسماع ج ١ ص ٦٦، ١٩١، ٣٣٣، ٤٤٥، ٤٨٩ و نزهةالقلوب ص ٢٦٩ و فیه مافیه ص ٢٩٩ و تاریخ سایکس ترجمه ٔ فخر داعی ص ٧٢١ و تاریخ گزیده ج ١ ص ١٥٣، ٢٣٨، ٢٤٣ و حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٢٩٧ و ٣٩٦، ٣٩٨، ٣٩٩، ٤٠٠، ٤٠١، ٤٠٣، ٥٢٤ و ج ٤ ص ١٩٨ و غزوه ٔ تبوک و ماده ٔ قبل شود.
تبوک . [ ت َ ] (اِخ ) نام قلعه ای در کنار قلزم که حضرت رسالت (ص ) از کفار گرفتند. (برهان ). حصنی است بر ساحل دریای قلزم . کذا فی عجائب البلدان . (شرفنامه ٔ منیری ). نام موضعی میان حجر و ناحیه ٔ شام که غزوه ٔ آنجا مشهور است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نام جایی است مابین وادی القری و شام که پیغمبر ما تا آنجا برای غزوه ٔ با روم تشریف برده بودند. در این صورت این لفظ عربی است . (فرهنگ نظام ). شهرکی است به عربستان با مردم بسیار اندر میان بیابان نهاده . (حدود العالم ). موضعی است بین وادی القری و شام و گفته اند برکه ای است پسران سعد را که از بنی عذره اند. ابوزید گوید: تبوک بین حجر و اول شام است بر چهارمنزلی از حجر بجانب نیمه ٔ راه شام ... گویند اصحاب ایکه که شعیب به آنان مبعوث شد بدانجا بودند... و تبوک بین جبل حِسمَی و جبل شَروَرَی است ... پیغمبر (ص ) بسال نهم هجری برای جنگ بدانجا حرکت کرد. (از معجم البلدان ) : این رئیسان یار دین گردند خوش بر عرب اینهاسرند و بر حبش بگذرد این صیت از بصره و تبوک زانکه الناس علی دین الملوک . مولوی . نیم شب دلقی بپوشید و برفت از میان مملکت بگریخت تفت تا بیامد خشت میزد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک امروءالقیس آمده ست اینجا بکد در شکار عشق خشتی می زند. مولوی . رجوع به المعرب جوالیقی ص ٣٢٦ و قاموس الاعلام ترکی و غزوه ٔ تبوک و ماده ٔ بعد شود. میدانی آرد: و انما سمیت تبوک لانه (ص ) رأی قوماً من اصحابه یبوکون حسی تبوک ای یدخلون فیها القدح و یحرکونه لیخرج الماء فقال مازلتم تبوکونها بوکاً فسمیت تلک الغزوة، غزوة تبوک و هی تفعل من البوک یقال هی آخر غزوة غزاها رسول اﷲ (ص ). (مجمع الامثال میدانی چ تهران ص ٧٦٨) ؛ غزوه ٔ تبوک، و گفته اند بدان جهت این غزوه را تبوک گویند که آن حضرت (ص ) دیدگروهی از اصحاب خود را که می کاویدند شنهای تبوک را تا آب برآید پس فرمود: ما زلتم تبوکونها بوکاً فسمیت تلک الغزوة تبوک . (ناظم الاطباء).
تبوک . [ ت َ ] (اِ) طبقی باشد بر مثال دف . بقالان مأکولها در آنجا کنند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٥٩) . بمعنی اخیر تبوراک (تبنگ ) است . (فرهنگ جهانگیری ). طبق پهن حلوائیان . (فرهنگ رشیدی ). طبقی باشد که بقالان اجناس و نانبایان نان در آن نهند. (برهان ). طبقی باشدمانند دف . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). طبقی است ماننددف که بیشتر بقالان دارند و بدان طعام خورند. (شرفنامه ٔ منیری ). طبق پهن چوبی مثال دف که بقالان داشتند. (فرهنگ نظام ). طبق پهن که نان و اجناس بقالی در آن نهند. (ناظم الاطباء). طبق چوبین باشد بر مثال دفی که بقالان مأکولات از دانه و میوه و آنچه بدان ماند در وی کنند حالا آن را تبنگ خوانند. (اوبهی ) : من فراموش نکردستم و نه خواهم کرد آن تبوک جو و آن ناوه ٔ اشنان ترا. منجیک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٥٩). خاک بر تارک دوات و قلم حبذا دبه و جوال و تبوک . شمس فخری (از فرهنگ جهانگیری ). رجوع به لسان العجم شعوری ج ١ ص ٢٨١ و ص ٣٠٦ ورق الف شود.