تبه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبه کردن . [ ت َ ب َه ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تباه کردن . هلاک کردن . کشتن . نابود کردن : بشمشیر از آن لشکر نامدار تبه کرد بسیار در کارزار. فردوسی . تبه خواست کردن خود و مادرم نگهدار شد ایزد داورم . فردوسی . چنین گفت با لشکر خود براز که ما را تبه خواست کردن گراز. فردوسی . بمرگ خداوندش آذرطوس تبه کرد مر خویش را بر فسوس . عنصری . ◄ خراب کردن . ضایع کردن . فاسد کردن : ماهرویا بسر خویش تو آن خیش مبند نشنیدی که کند ماه تبه جامه ٔ خیش . کسائی (از رادویانی ). بپوشید رومی زره رزم را ز بهر تبه کردن بزم را. فردوسی . رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه کرد غم را مگر اندر دل رز راه گذاریست . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٤). گمانش آنکه تبه کرد جای بوسه ٔ من ز غالیه نشود جایگاه بوسه تباه . فرخی . تو کارها تبه نکنی ور تبه کنی از راست کرده های جهان به تباه تو. فرخی . از بدان نیک ترس خاقانی تا دل و دین تو تبه نکنند. خاقانی . سمندش کشتزار سبز را خورد غلامش غوره ٔ دهقان تبه کرد. نظامی . تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من بزاری و سوز. (بوستان ). چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی . حافظ. ◄ باطل کردن : تبه کرد نیرنگ سازیش را. نظامی . بهمه ٔ معانی رجوع به تباه و ترکیبهای تباه و تبه شود. ♦ تبه کردن چشم ؛ کور کردن چشم : دگر کاین تهمتش بر طبع ره کرد که خسرو چشم هرمز را تبه کرد. نظامی .