تبه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبه شدن . [ ت َ ب َه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب )تباه شدن . هلاک شدن . تلف شدن . کشته شدن : نگه کن که ایران و توران سوار چه مایه تبه شد در این کارزار. فردوسی . بسی نامداران که بر دست من تبه شد بجنگ اندر آن انجمن . فردوسی . تبه شد بسی دیو بر دست من ندیدم بدانسو که بودم شکن . فردوسی . گر در سموم بادیه ٔ لا، تبه شوی آرد نسیم کعبه الااللهت شفا. خاقانی . بپژمرد لاله بیفتاد سرو بچنگال شاهین تبه شد تذرو. نظامی . ◄ ضایع. فاسد. خراب : چون نمک خود تبه شود چه علاج چاره چه غرقه را ز رود برک . خسروی . ز خون سیاوش شب و روز خواب تبه گشت بر جان افراسیاب . فردوسی . گر ایدونکه بخشایش کردگار نباشد تبه شد بما روزگار. فردوسی . حسد برد بدگوی در کار من تبه شد بر شاه بازار من . فردوسی . چو شد معلوم کز حکم الهی به هرمز بر تبه شد پادشاهی . نظامی . چون خدو انداختی بر روی من نفس جنبیدو تبه شد خوی من . مولوی .