تبعه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ بَ عِ) [ ع. تبعة ] (ص. اِ.) جِ تابع.<BR>۱- پیروان.<BR>۲- اهالی یک مملکت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ بَ عِ) [ ع. تبعه ] (ص. اِ.) جِ تابع. ۱- پیروان. ۲- اهالی یک مملکت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبعه . [ ت َ ب َ ع َ ] (اِ) تابعان و پیروان .این جمع تابع است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مأخوذاز تازی، پیروان و تابعین . (ناظم الاطباء). جمع تابعاست . تابعها و پیروی کننده ها. و در زبان عربی لفظ تبع واحد و جمع هر دو استعمال میشود و جمع مشهور لفظ تابع، اتباع است لیکن تابع را قیاس به طالب کرده مثل طلبه، تبعه، جمع بستند که در عربی غلط اما در فارسی که جزء زبان شده صحیح است . (فرهنگ نظام ). ◄ لوازم و لواحق چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تبعه و لحقه از اتباع است . ◄ تابع. کسی که تابعیت کشوری را داشته باشد. رجوع به تابعیت شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اهل، تابع، رعیت، شهروند پیروان، تابعان چاکران، نوکران، رعایا
واژگان فارسی سره واژهدان
شهروند، پیروان، باشندگان