تبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبری . [ ت َ ب َ ] (اِخ ) امیر، نام مردی از اهل پازوار قریب به شهر بارفروش که او را شیخ العجم خوانده اند. به وزنی خاص اشعار بزبان دری مازندری گفته دیوانش حاضر و به تبری مشهور است . (انجمن آرا) (آنندراج ). امیر پازواری طبری بود و ترجمه ٔ احوال وی در «امیرپازواری » بیاید. رجوع به واژه نامه ٔ طبری ص ٢٠ شود.
تبری . [ ت ُ / ت َ ] (اِ) سماق . (ناظم الاطباء).
تبری . [ ت َ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به تبرستان . (انجمن آرا) (آنندراج ). صورت فارسی «طبری » که بعض نویسندگان بکار برده اند. ♦ بنفشه ٔ تبری، بنفشه ٔ طبری . انجمن آرا و آنندراج شعری از منجیک بشاهد «بنفشه ٔ تبری » آورده اند که در بعض نسخ «بنفشه ٔ طبری » ضبط شده . رجوع به طبری و ترکیب بنفشه ٔ طبری شود. ♦ بید تبری . (انجمن آرا) (آنندراج ) ؛ نوعی بید. رجوع به طبری (بید) شود. ♦ شعر تبری ؛ شعری بوزن مخصوص که تبری گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ♦ لهجه ٔ تبری ؛ یا لهجه ٔ مازندرانی که دارای ادبیات میباشد. رجوع به برهان قاطع چ معین شود. ♦ مقام تبری ؛ مقام مخصوص . (از انجمن آرا) (از آنندراج ).