تبریزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص نسب.)<BR>۱- اهل تبریز.<BR>۲- (اِ.) درختی شبه صنوبر با تنة راست و بلند که رنگ پوست و چوبش سفید میباشد و بلندی اش تا ۲۰ متر میرسد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص نسب.) ۱- اهل تبریز. ۲- (اِ.) درختی شبه صنوبر با تنه راست و بلند که رنگ پوست و چوبش سفید میباشد و بلندی اش تا ۲۰ متر میرسد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبریزی . [ ت َ ] (اِخ ) قاضی شعب التبریزی مکنی به ابوصالح . وی از ابوعمران موسی بن هلال و از او خلادبن عاصم حدیث کند. (از انساب سمعانی ج ١ ورق ١٠٤ الف ).
تبریزی . [ ت َ ] (اِخ ) محمد الحنفی . او راست : میزان الادب . (از معجم المطبوعات چ مصر ج ١ ستون ٦٢٨).
تبریزی . [ ت َ ] (اِخ ) قطب الدین عتیقی . پدر جلال الدین عتیقی است . اشعار نیک دارد و منها: من ازین بار که رخ سوی سفر می آرم از دل ودیده ٔ خود خون جگر می بارم جز خدا هیچ کسی نیست که داند حالم همدمی نیست که باشد نفسی غمخوارم اندرین قافله کس نیست ز من سوخته تر بیم آن است که جان را بخدا بسپارم . (تاریخ گزیده چ برون ص ٨٢٤).