تبراک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبراک . [ ت َ ] (اِ)دَف . (زمخشری ). مخفف تبوراک . رجوع به تبوراک شود.
تبراک . [ ت َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). موضعی است مقابل «تعشار»، و گفته اند آبی است «بنی عنبر» را، و در کتاب الخالع آمده است «تبراک » از بلاد عمروبن کلاب بود و در آن باغی است . ابوعبیده از عماره حکایت کند که تبراک از بلاد بنی عمیر است . (معجم البلدان ). ◄ یاقوت گوید: آبی است در بلاد عنبر. از این گفته چنان برمی آید که تبراک محاذی تعشار که در ماده ٔ قبل ذکر شد موضع جداگانه ای است . ◄ نصر گوید: آبی است بنی نمیر را درمنتهای مَرّوت پیوسته به «ورکه ». (معجم البلدان ).
تبراک . [ ت َ ] (ع مص ) تبراک شتر؛ فروخفتن شتر. (اقرب الموارد). و حقیقت آن قرار گرفتن شتر بر «برک » خود یعنی سینه ٔ خود است . (اقرب الموارد) . و رجوع به قطر المحیط و منتهی الارب شود. ◄ تبراک هر چیز به جایی ؛ ثابت شدن آن . (اقرب الموارد). ◄ پیوسته شدن باران ابر. ◄ کوشیدن مرد در کار. (قطر المحیط).