تباهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تباهی . [ ت َ ] (ع مص ) (از «ب هَ و») بایکدیگر فخر نمودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (دهار) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ با یکدیگر معارضه نمودن . (آنندراج ).
تباهی . [ ت َ ] (حامص ) نابودی . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ فساد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) (دهار) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). خرابی . (ناظم الاطباء). خراب بودن . (فرهنگ نظام ) : دگر جادوی نام او نام خواست که هرگز دلش جز تباهی نخواست . دقیقی . تباهی بگیتی ز گفتار کیست دل دوستان پر ز آزار کیست ؟ فردوسی . عزیزی بود خوار و زار و نژند گزیده تباهی ز چرخ بلند. فردوسی . هم آرایش پادشاهی بود جهان بی درم در تباهی بود. فردوسی . تباهی به چیزی رسد ناگزیر که باشد بگوهر تباهی پذیر. اسدی . برو با ویس گو از من چه خواهی چرا سیری نداری از تباهی . (ویس و رامین ). همی تا دایه باشد راه بینت بود دیو تباهی همنشینت . (ویس و رامین ). گفت اصل این تباهی از بوسهل بوده است و آلتونتاش از وی آزرده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٩). اکنون فایده ٔ نیکو از دانش است و تباهی از نادانی است . (کتاب المعارف ). چو فرعون ترک تباهی نکرد بجز تا لب گور شاهی نکرد. (بوستان ). توانگران مشتغلند به تباهی و مست ملاهی . (گلستان ). ♦ عالم یا جهان تباهی ؛ عالم فساد (مقابل کون ) : ولیکن عالم کون و تباهی دگرگون یافت فرمان الهی . (ویس و رامین ). ◄ پریشانی . بدی : چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن که بر تباهی حالم همین قصیده گواست . انوری . که ندیدم ز کارداری عشق هیچ سودی مگر تباهی خویش . خاقانی . یکی از ستمدیدگان بر او بگذشت و بر تباهی حالش نظر کرد. (گلستان ). ◄ پوسیدگی . ◄ انهدام . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) نابودشده . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نابود. (فرهنگ نظام ). ◄ ضایع گردیده . (برهان ). ضایع. فاسد. (ناظم الاطباء). ◄ منهدم . (ناظم الاطباء). ◄ بکمال نرسیده . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).بهمه ٔ معانی رجوع به تباه و دیگر ترکیب های تباه شود.