تباه گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تباه گشتن . [ ت َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) تباه شدن . تباه گردیدن . فاسد و ضایع گشتن . خراب گشتن : چون مغز گوز (جوز) تباه گشته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ منغص شدن : عیش مسلمانان بدیدن وی تباه گشتی .(گلستان ). ◄ هلاک گشتن : همی گشت بهرام گرد سپاه که تا کیست گشته ز ایران تباه . فردوسی . اگر بنده بودی بدرگاه شاه سیاوش نگشتی بگیتی تباه . فردوسی . چه زیر پی پیل گشته تباه چه سرها بریده به آوردگاه . فردوسی . ◄ نابود گشتن . در بیت زیر، جدا شدن، بریده شدن، قطع گشتن : هزاران سر مردم بیگناه بدین گفت تو گشت خواهد تباه . فردوسی . ♦ تباه گشتن چشم ؛ کور گشتن : و همه ٔ عهد مهدی و هادی در آن مطبق بماند تا رشته بیرون آوردش و چشمش تباه گشته بود. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ مجازاً پریشان گشتن . زار شدن : تا تفرقه کردند بر ضعفا و اهل بیوتات که حال ایشان تباه گشته بود. (تاریخ سیستان ). چون حال دل من ز غمت گشت تباه آویخت در آن زلف دل آشوب سیاه زان سان که ز آتش سقر اهل گناه آرند بمار و کژدم از عجز پناه . سلمان ساوجی . ♦ تباه گشتن دل بر کسی ؛ مشتاق و شیفته گشتن بدو : گویند که معشوق تو زشت است و سیاه گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه من عاشقم و دلم بدوگشته تباه عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه . فرخی . ۩ بی زار شدن : گر همی شعر نگویم نه از آنست که هست دل من بر تو و بر خدمت تو گشته تباه . فرخی . رجوع به تباه و دیگر ترکیب های آن شود.