تبالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبالة. [ ت َ ل َ ] (اِخ ) نام دختر مکنف از بنی عملیق . (از معجم البلدان ج ٢ ص ٣٥٨). رجوع به ماده ٔ قبل شود. ◄ نام دختر مدین بن ابراهیم .رجوع بماده ٔ قبل شود. (از معجم البلدان ج ٢ ص ٣٥٨).
تبالة. [ ت َ ل َ ] (اِخ ) شهری است به یمن بسیار زراعت و فواکه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یاقوت آرد: گفته اند همان تباله ای است که نام آن در کتاب مسلم بن حجاج آمده است . موضعی است ببلاد یمن و گمان میکنم بجز تباله ٔ حجاج بن یوسف است زیرا تباله ٔ حجاج شهر مشهوری است از سرزمین تهامه در راه یمن ... مهلبی گوید: تباله در اقلیم دوم است عرض آن ٢٩ درجه است . اهل تباله و جُرَش اسلام آوردند... شهر مزبوربسال دهم هجری بدون جنگ گشاده شد و از جمله ٔ شهرهایی است که در فراوانی نعمت ضرب المثل است . لبید گوید: فالضیف و الجارالجنیب کأنما هبطا تبالة مخصباً اهضامها. ...و بین تباله و مکه ٥٢ فرسخ است که قریب هشت روزراه است و بین آن و طائف ٦ روز راه و بین آن و بیشةیک روز راه است . گویند این شهر بنام تباله دختر مکنف از بنی عملیق است و کلبی پنداشته است بنام تباله دختر مدین بن ابراهیم بوده است . (از معجم البلدان ج ٢ صص ٣٥٧-٣٥٨). رجوع به التفهیم بیرونی چ همایی ص ١٦٨ و عیون الاخبار ج ١ ص ٧٧ و امتاع الاسماع ص ٣٤٤ و المعرب جوالیقی ص ٦٠ و ٣٥٣ و قاموس الاعلام ترکی شود.
تبالة. [ ت َ ل َ ] (ع اِ) مشتق از تبل بمعنی عقد. (از مع-ج-م البلدان ج ٢ ص ٣٥٨).