تام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مّ) [ ع. ] (ص.) تمام، کامل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مّ) [ ع. ] (ص.) تمام، کامل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تام . (ص ) بمعنی بسیار کم و بغایت اندک . (از برهان ). و رجوع به انجمن آرا و آنندراج و شرفنامه ٔ منیری و فرهنگ جهانگیری و ناظم الاطباءشود. بمعنی اندک بزبان طوس لیکن مشهور سوتام است . (فرهنگ رشیدی ). و آنرا سوتام نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). ◄ ناتوان و ضعیف . (ناظم الاطباء).
تام . [ م م ] (ع ص ) چیزی که اجزاء آن کامل باشد. تمام . درست . ضد ناقص . (از اقرب الموارد) . و رجوع به منتهی الارب و غیاث اللغات و برهان و فرهنگ جهانگیری و آنندراج و انجمن آرا و فرهنگ نظام و ناظم الاطباء شود : ناتام در این جایت آوریدند تا روزی از اینجا برون شوی تام . ناصرخسرو. گشته بدو تام نام احمد و حیدر بارخدای جهان تمام تمامان . ناصرخسرو. ز ده دشمن کمندش خام تر بود ز نه قبضه خدنگش تام تر بود. نظامی . ♦ مه تام و ماه تام ؛ کنایه از بدر است : برآمد سیه چشم گلرخ ببام چو سرو سهی بر سرش ماه تام . فردوسی . انگشت نمای خلق بودم مانند هلال از آن مه تام . سعدی . ۩ ماهی که ایام آن سی روز باشد. (اقرب الموارد). ♦ اسم تام ؛ در اصطلاح نحو اسم مبهمی را نامند که به یکی از چهار چیز تمام شود: تنوین . نون تثنیه . نون شبیه به نون جمع و اضافه . مثال تنوین مانند «رطل » در این جمله : عندی رطل زیتاً. مثال نون تثنیه مانند «منوان » در این جمله : عندی منوان سمناً. مثال نون شبیه به نون جمع مانند «عشرون » در این جمله : عندی عشرون درهما. و مثال اضافه مانند «قدر راحة» در این جمله : مافی السماء قدر راحة سحابا. (از کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ج ١ ص ١٨٧). ♦ فعل تام ؛ مقابل فعل ناقص، فعلی که فاعل گیرد، مقابل فعل ناقص که دارای اسم و خبر است . ◄ نزد شعرا بیتی است که نیمه ٔ آن نیمه ٔ دایره را استیفا کند. (از کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ج ١ ص ١٨٧). بیتی باشد که اجزاء صدر آن بر اصل دایره باشد اگرچه بعضی ازاحیف که بحشو تعلق دارد به عروض آن راه یافته باشد. (از المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس رضوی ص ٤٨). ◄ در اصطلاح محاسبان عددی است که مجموع اجزاء آن مساوی با آن عدد باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ج ١ ص ١٨٧). اجزاء عدد را چون جمعکنند اگر مثل او باشد آن را تام و عدد تام خوانند همچو شش که اجزای او را که نصف و ثلث و سدس بود چون جمع کنند مثل او باشد و اگر زیادت باشد آن را عدد زائد خوانند همچو دوازده که اجزاء او نصف است و ثلث و ربع و سدس و این مجموع پانزده است و اگر کمتر باشد عدد ناقص است همچو چهار که نصف و ربع اجزای اویند از او کمتر باشد. (نفایس الفنون، علم حساب ). رجوع به التفهیم بیرونی چ جلال همایی ص ٣٧ و رجوع به عدد شود. ◄ در نزد حکما کلمه ٔ تام اطلاق بر کامل شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ج ١ ص ١٨٧). رجوع به کامل شود.