تاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاش . (اِ) کَلَف . (بحر الجواهر). کلف باشد که بر روی و اندام مردم پدید آید. (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء).کلف که بر روی بعض مردم پدید آید. (غیاث اللغات ). کلف که بر رو و اندام پدید آید. (آنندراج ) (انجمن آرا). خالهای کوچک سیاه رنگ که بر رو ظاهر میشود. (فرهنگ نظام ). کلمک . (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ککمک . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ نظام ). آن را عوام ماه گرفت خوانند. (برهان ). آن را ماه گرفته نیز گویند. (ناظم الاطباء) : چو بیخ سوسن آزاد را جوشی و از آبش بشویی روی خود را پاک سازد تاش از رویت . یوسف طبیب (از فرهنگ جهانگیری ). تاش را چار گشت معنی باز کلف و بخت و خواجه و انباز. ؟ (از آنندراج ). ◄ یار و شریک و انباز. (برهان ). شریک و انباز و شریک در سوداگری و یار و رفیق و همدم . (ناظم الاطباء). یار و شریک . (غیاث اللغات ). ◄ خداوند. صاحب . خداوند خانه . (برهان ) (ناظم الاطباء). خداوند. (غیاث اللغات ). خواجه و خداوند. (شرفنامه ٔ منیری ). خواجه و خداوند کبار و خانه . (مؤید الفضلاء). ◄ بخت . (آنندراج ) (انجمن آرا) . ◄ مؤیدالفضلاء بمعنی خالص آورده، ولی این معنی ثابت نیست . (از فرهنگ نظام ).
تاش . (ترکی، اِ) در ترکی، سنگ را گویند. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (انجمن آرا). تمرتاش نام امیری بوده و معنی آن سنگ و آهن است . (آنندراج ) (انجمن آرا).
تاش . (ترکی، پسوند) مؤلف غیاث اللغات در ذیل خواجه تاش آرد: نزد حقیر مؤلف تحقیق این است که خواجه تاش در اصل خواجه داش باشد و دال را بجهت قرب مخرج به تاء بدل کرده اند و «داش » در ترکی مرادف بلفظ «هم » آید که بجهت اشتراک است چنانچه یولداش بمعنی همراه و اکداش بمعنی هم قوم و هم چشم - انتهی . و نیز قرنداش (برادر و خواهر). (دیوان لغات الترک کاشغری ج ١ صص ٣٤٠-٣٤١). کوکلتاش (برادر رضاعی ). (فرهنگ جغتائی ص ١٩٩ از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). و آتاش (هم نام ) و بیک تاش و بکتاش (هم بیک ) و لقب تاش (هم لقب )، وطن تاش (هم وطن )، خیلتاش (هم خیل ). ادوات شرکت باشد که در آخر اسمی آورند همچو خواجه تاش و خیلتاش . (برهان ). همچنین لفظ تاش در آخر اسمی آرند برای اشتراک پس خواجه تاش بمعنی هم خواجه باشد یعنی بندگان یک خداوند و به این معنی مبدل داش باشد که لفظ ترکی است . (غیاث اللغات ). در ترکی یکی از الفاظ شرکت است چنانکه کلمه ٔ «هم » که برای شرکت مستعمل میشود، چنانچه همراه و هم سبق . (غیاث اللغات ). ادوات شرکت است بمعنی «هم » مثل خواجه تاش (هم خواجه ) یعنی دو نفر نوکر یا بسته ٔ یک خواجه . (فرهنگ نظام ) . ظن غالب آن است که این لغات ترکی باشد. چنانکه گوگلتاش دو کس را گویند که شیر یک مادر خورده باشند. (آنندراج ) (انجمن آرا) : درین بندگی خواجه تاشم ترا گر آیم بتو بنده باشم ترا. نظامی . میکائیلت نشانده بر پر آورده بخواجه تاش دیگر. نظامی . نفس کو خواجه تاش زندگانیست ز ما پرورده ٔ باد خزانیست . نظامی . با حکیم او رازها میگفت فاش از مقام و خواجگان و شهرتاش . مولوی . من و تو هردو خواجه تاشانیم . سعدی (گلستان ). خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند. سعدی . چه خوش گفت بکتاش با خیلتاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش . سعدی (گلستان ). ◄ گاه بمنزله ٔ عنوان امرای ترک بکار رود همچون تگین : خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچه خداوندش همی خواند تگین و تاش یا طوغان . ناصرخسرو. جز که زرق تن جاهل سببی نیست دگر که سمک پیش تگینست و رمک بر در تاش زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شود گر نیاید پدر تاش و تگین بر دم آش . ناصرخسرو. چون توئی اندر جهان شاه طغان کرم کی رود اهل هنر بر در تاش و تگین . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٤٣). منشور فقر بر سر دستار تست رو منگر بتاج تاش و بطغرای شه طغان . خاقانی (ایضاً ص ٣١٩).