تازه گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازه گردیدن . [ زَ / زِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) نو شدن . تازه گشتن . نو گشتن . نو گردیدن . تجدید شدن . ◄ مجازاً بمعانی ذیل آید: بنوی پدیدآمدن . حادث شدن . اتفاق افتادن : رسول از بلخ رفت ... پنج قاصد با وی فرستادند چنانکه یکان یکان را بازگرداند با اخباری که تازه می گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٧). همچنانکه از سبب ها حالها تازه گردد اندر تن مردم آنرا امراض گویند، از امراض نیز حالها تازه گردد، آنرا اعراض گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ مجازاً، خوش و خرم شدن . تابناک شدن : ورا چون تن خویش داری بمهر بفرمان او تازه گردَدْت چهر. فردوسی . ♦ تازه گردیدن دین، کیش و مانند آن ؛ استوار شدن آن . استحکام وی : کزین بگذری پنج راهست پیش کز آن تازه گردد ترا دین و کیش . فردوسی . فرستم چو فرمایدم پیش اوی وز آن تازه گردد دل و کیش اوی . فردوسی . ♦ تازه گردیدن روان (جان ) ؛ فرح و سرور یافتن روح و جان . شادشدن آن : پر از گاو و نخجیر و آب روان ز دیدن همی تازه گردد روان . فردوسی . ز بس رنگ و بوی و ز آب روان تو گفتی کز او تازه گردد روان . فردوسی . بگرد اندرش آب و رود روان که از دیدنش تازه گردد روان . فردوسی . خوشا بهاران کز خرمی و بخت جوان همی بدیدن روی تو تازه گردد جان . فرخی . بسبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم ؟ (بوستان ). ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرمست تا کجا بودی که جانم تازه میگردد ببوی . سعدی . رجوع به تازه و ترکیبات آن، مخصوصاً تازه گشتن شود.