تازه گرداندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازه گرداندن . [ زَ / زِ گ َ دَ ] (مص مرکب ) تازه گردانیدن . تازه کردن . تجدید کردن . احیا کردن . پس از منسوخ بودن از نو معمول داشتن : بکفرش زاول ایمان آرد آنگه چو ایمان گفتی، ایمان تازه گردان . خاقانی . ◄ خرم کردن . باصفا کردن : و گروهی گفته اند که وی [ روی نیکو ]... باران رحمت است که روضه ٔ معرفت را تازه می گرداند. (نوروزنامه ٔ منسوب بخیام ). ◄ خوش کردن . شاد کردن : بداودی دلم را تازه گردان زبورم را بلندآوازه گردان . نظامی . ◄ لطیف و باطراوت کردن : شراب ... گونه ٔ رو سرخ کند و پوست تن را تازه و روشن گرداند. (نوروزنامه ٔ منسوب بخیام ). ◄ آباد کردن . عمران کردن . بارونق کردن : نباید که باشد جز او شاه روم که او تازه گرداند آن مرز و بوم . فردوسی . رجوع به تازه و ترکیبات آن و تازه گردانیدن شود.