تازه روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازه روی . [ زَ / زِ ] (ص مرکب ) کسی که رویش مانند گل باطراوت باشد و لطیف و شادمان و مسرور و متبسم و خندان .(ناظم الاطباء). گشاده روی . مسرور. شادان . مهربان . شاد و خندان : طلق ؛ تازه روی . (منتهی الارب ). هش ّ؛ مرد شادمان و تازه روی و سبکروح . (منتهی الارب ) : شکیبا و بادانش و راستگوی وفادار و پاکیزه و تازه روی . فردوسی . سخن پیش فرهنگیان سخته گوی بهر کس نوازنده و تازه روی . فردوسی . چنان کز تو من گشته ام تازه روی تو دل برگشایی بدیدار اوی . فردوسی . همی باش با کودکان تازه روی بچوگان به پیش من انداز گوی . فردوسی . سراسر بدرگاه اوی آمدند گشاده دل وتازه روی آمدند. فردوسی . اگر دوست یابد ترا تازه روی بیفزایدش نازِش و رنگ و بوی . فردوسی . ز گیتی تو خشنودی شاه جوی مشو پیش تختش مگر تازه روی . فردوسی . چو بشنید بهرام شد تازه روی هم اندر زمان بند برداشت ازوی . فردوسی . چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن عیبجوی . فردوسی . اگر تو ندانی بموبد بگوی کند زین سخن مر ترا تازه روی . فردوسی . بدین روزگاری که ما نزد اوی ببودیم شادان دل و تازه روی . فردوسی . بیامد به پیش پسر تازه روی همه شهر یکسر پر ازگفت و گوی . فردوسی . بصد روزگاران کم آید چنوی سپهدار فرزانه ٔ تازه روی . فردوسی . یکی جفت اوی و دگر دخت اوی بدین هر دو مهراب بد تازه روی . فردوسی . همه شهر ایران بگفتار اوی ببودند شادان دل و تازه روی . فردوسی . دولت او را بملک داده نوید وآمده تازه روی و خوش به خرام . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٢٦). بود ز بخشش بر گاه، تازه روی چو ماه بود ز کوشش بر زین، چو اوست بر سر زین . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٨٣). با زائران گشاده و خندان و تازه روی وز دست او غنی شده زائر بسیم و زر. فرخی . سپهر با اوپیوسته تازه روی بطبع چنانکه مادر دخترپرست با داماد. فرخی . مئی بدست من اندر چو مشکبوی گلاب بتی به پیش من اندر چون تازه روی بهار. فرخی . امسال تازه روی تر آمد همی بهار هنگام آمدن نه بدینگونه بود پار. فرخی . گل همی گل گردد و سنگ سیه یاقوت سرخ زین بهار سبزپوش تازه روی آبدار. فرخی . گر باغ تازه روی و جوان گشت و خندخند چون ابر نال نال و چنین بابُکا شدست ؟ ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٥٢). حیدر عصای موسی دور است و تازه روی اسلام را بموسی دور از عصا شده ست . ناصرخسرو (ایضاًص ٥٣). گروهی تازه روی و عشرت افروز بگاه خوشدلی روشن تر از روز. نظامی . سوی دشمن آمد چنان تازه روی که طفل از دبستان درآید بکوی . نظامی . زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه روی . (بوستان ). درون تا بود قابل شرب واکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل . (بوستان ). چوبلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی درافکنده غلغل بکوی . (بوستان ). بحاجتی که رَوی تازه روی و خندان باش . (گلستان ). شاهی بود... نیکوخوی تازه روی . (سمط العلی ص ٣٥). بخیلی که باشد خوش و تازه روی بسی به ز بخشنده ٔ تلخگوی . امیرخسرو. این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود. حافظ. رجوع به تازه رو و تازه رویی شود. ◄ نوظهور. تازه روی آورده . تازه روی آورنده . نوآمده : درد کهنْت بود برآورد روزگار این درد تازه روی نگویی چو نوبر است . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٧٢٤).