تازه رخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازه رخ . [ زَ / زِ رُ ] (ص مرکب ) روی گشاده . خوشرو. گشاده رو. تازه رخسار. تازه روی . خوشروی : در باغ بگشاد پالیزبان بفرمان آن تازه رخ میزبان . فردوسی . بدو گفت بهرام تیره شبان که یابد چنین تازه رخ میزبان ؟ فردوسی . کُه کن و بارکش و کارکن و راه نورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز. منوچهری . ما سیکی خوار نیک، تازه رخ و صلحجوی تو سیکی خوار بد، جنگ کن و ترشروی . منوچهری .