تازه جوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازه جوان . [ زَ / زِ ج َ ] (ص مرکب )از اسمای محبوب است . (آنندراج ). بتازگی بسن جوانی رسیده . (ناظم الاطباء). حدیث السن . نوجوان : عیبیش جز این نیست که آبستن گشته ست او نیز یکی دخترک تازه جوان است . منوچهری . چون که من پیرم جهان تازه جوان گرنه زین مادر بسی من مهترم . ناصرخسرو. در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی بمن آر. حافظ. چهره ٔ نوخط آن تازه جوان را دریاب زیر ابر سبک آن برق عنان را دریاب . صائب (از آنندراج ). گشته خوش پیر ظهوری و علاجش اینست که بتن جانی از آن تازه جوانش بکشم . ظهوری (ایضاً). ◄ مجازاً، لطیف . باطراوت . زیبا : تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شاد پیشه ٔ او طرب و مذهب او دانش و داد. منوچهری .