تارس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تارس .[ رِ ] (ع ص ) مرد باسپر. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
تارس . [ ] (اِخ ) نام قومی است : علی علیه السلام گفت چرا چندین خلق را نوبت همی بایدداشتن، آنجا پیغمبر علیه السلام گفت از جهت آن را که بدان ناحیه کسهااند بسیار مر آن قوم را که تارس و تاقیل خوانند و با این جابلق و جابلس بتعصب است . (ترجمه ٔ تفسیر طبری بلعمی )... پس جبرئیل علیه السلام مرا سوی تارس و تاقیل و یأجوج و مأجوج برد، ایشان کافر شدند و اسلام نپذیرفتند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری بلعمی ).
تارس . [ رِ ] (اِخ ) یکی از خواجه سرایان خشایارشا که بر اثر توطئه علیه شاه بدار آویخته شد:... مقارن این احوال مردخا، کنکاشی را که دو نفر از خواجه سرایان، بَغَتان و تارس نام بر ضد شاه ترتیب داده بودند، کشف کرده قضیه را توسط استر به اطلاع شاه رساندند و شاه آن دو نفر را بدار آویخت . (ایران باستان ج ١ ص ١٩٩). رجوع به همان کتاب ص ٩٠١ و رجوع به «تارش » شود.