تاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ معر. ] (اِ.)<BR>۱- کلاه جواهرنشان که پادشاهان بر سر گذارند، افسر.<BR>۲- هر چیز مانند تاج.<BR>۳- کلاه ترک ترک درویشان، کلاه قاب دوزی شدة صوفیان.<BR>۴- قسمت آشکار و مریی دندان که از لثه خارج و از مینا پوشیدهاست.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ معر. ] (اِ.) ۱- کلاه جواهرنشان که پادشاهان بر سر گذارند، افسر. ۲- هر چیز مانند تاج. ۳- کلاه ترک ترک درویشان، کلاه قاب دوزی شده صوفیان. ۴- قسمت آشکار و مریی دندان که از لثه خارج و از مینا پوشیدهاست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاج . (اِخ ) (الَ ...) اسماعیل بن ابراهیم بن قریش المخزومی المصری محدث . وی از جعفر الهمدانی و ابن المقیر روایت کند و در رجب سال ٦٩٤ هَ . ق . در گذشت . رجوع به کتاب حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج ١ ص ١٧٦ شود.
تاج . (اِخ ) (الَ ...) ابن بنت الاعز. از مشاهیر دوران خلیفه الحاکم بامراﷲ. سیوطی نام ویرا در ذیل احوال الحاکم بامراﷲ بدینسان آرد: در سال ٦٦٣ هَ . ق . در کشور مصر داوری قضات چهارگانه تجدید شد و از هر یک از مذاهب اربعه یک قاضی تعیین شد و سبب آن بود که قاضی تاج الدین بنت الاعز از اجرای بسیاری احکام سرباز زد و امورتعطیل شد و تنها شافعیان در اموال ایتام و امور بیت المال رسیدگی می کردند... (تاریخ خلفاء سیوطی ص ٣١٩)
تاج . (اِخ ) (الَ ...)کتاب التاج فی اخلاق الملوک تألیف ابی عثمان عمروبن بحرالجاحظ و آن کتابی است در آداب و اخلاق پادشاهان در مطبعه ٔ دارالکتب مصریه بتصحیح احمد زکی پاشا بطبع رسیده است . (معجم المطبوعات ج ١ ستون ٦٦٧) و ترجمه فارسی آن نیز از طرف کمیسیون معارف بطبع رسیده است .
مترادف و متضاد واژهدان
افسر، دیهیم، کلاه، کلیل، گرزن جیفه
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی