بیچارگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیچارگی . [ رَ / رِ ] (حامص مرکب ) درماندگی . عجز. (فرهنگ فارسی معین ). مسکنت . (مهذب الاسماء) : نه مردم بکار است و نه پارگی فراز آمد آن روز بیچارگی . فردوسی . چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست . فردوسی . بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و گوژی و نوانیش . ناصرخسرو. ای آنکه تویی چاره ٔبیچارگیم از تو صله خواستن بود بارگیم . سوزنی . جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود. (گلستان ). تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار. سعدی . از وی همه مستی و غرور است و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است . حافظ. ◄ لاعلاج . (ناظم الاطباء). اضطرار. لاعلاجی . لابدی . (یادداشت بخط مؤلف ) : از آن خانه نزدیک قیصر شدند به بیچارگی پیش داور شدند. فردوسی . همه بنده ٔ پرگناه توئیم به بیچارگی دادخواه توئیم . فردوسی . به بیچارگی باژ و ساو گران پذیرفت با هدیه ٔ بی کران . فردوسی . همی شدند به بیچارگی هزیمتیان شکسته پشت وگرفته کریغ را هنجار. عنصری . ای قطره ٔ منی سر بیچارگی بنه کابلیس را غرور و منی خاکسار کرد. سعدی . ◄ احتیاج . (ناظم الاطباء).