بیننده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیننده . [ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف، اِ) نگرنده . نظرکننده . آنکه بیند. شخص بینا. (برهان ). بینا و ناظر.(ناظم الاطباء). باصر. بینا. (یادداشت مؤلف ) : مر دیدار نیکو را چهار خاصیت است، یکی آنکه روزخجسته کند بر بیننده و دیگر آنکه ... (نوروزنامه ). نگین تا ببالا گرفتن قرار شبان پیش بیننده بود آشکار. نظامی . هرگز من از تو نظر با خویشتن نکنم بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری . سعدی . ◄ چشم را گویند که بعربی عین خوانند. (از برهان ). چشم و دیده . (شرفنامه ٔ منیری ). چشم . (ناظم الاطباء) (رشیدی ). باصره . ج، بینندگان : به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را. فردوسی . مرا آرزو نیست از مهر اوی که بیننده بردارم از چهر اوی . فردوسی . گواه من است آفریننده ام که بارید خون از دو بیننده ام . فردوسی . بیننده ز خواب چون درآمد صبح از افق فلک برآمد. نظامی . ◄ مردم دیده . (شرفنامه ٔ منیری ). مردمک چشم . ◄ شخص صاحب وقوف و عاقبت اندیش . (از برهان ) (ناظم الاطباء) : باید بیننده تأمل کند احوال مردمان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩). چنین گفت بیننده ٔ تیزهوش چو فریاد و زاری رسیدش بگوش . سعدی . ◄ (اِخ ) از صفات خدای تعالی . بینا. واقف : نخستین ستود آفریننده را جهاندار بیدار و بیننده را. فردوسی . ♦ بیننده کردن ؛ بصیر و بینا کردن : یقین دیده ٔ مرد بیننده کرد. سعدی . ♦ بیننده مرد ؛ مرد بصیر و بینا و صاحب وقوف : ببخشید یک بدره دینار زرد بدان پرهنر پیر بیننده مرد. فردوسی .