بینش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بینش . [ ن ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از دیدن . قدرت دید. بینائی . بصارت . (از آنندراج ) : من رسالات و دواوین و کتب سوخته ام دیده ٔ بینش این حال ضرر بگشائید. خاقانی . هرگاه که بینش تو گردد بکمال کوری خود آن زمان توانی دیدن . عطار. باد را بی چشم گر بینش نداد فرق چون میکرد اندر قوم عاد. مولوی . بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او. سعدی . دیدن حسن رخت می آورد در دیده آب بینش خورشید بینا برنتابد بیش از این . سلمان ساوجی . ◄ بصیرت درک اشیاء. بصیرت . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) : همت کس عاقبت اندیش نیست بینش کس تا نفسی بیش نیست . نظامی . چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدا را شناخت . نظامی . ♦ اهل بینش ؛ مردم بصیر و بینا. اهل بصیرت : ای چشم و چراغ اهل بینش مقصود وجود آفرینش . نظامی . ◄ نگاه کردن . دیدن . بینندگی . رؤیت . نظر. نگاه . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء) : شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی . حافظ. ◄ دیده . بصر. باصره . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء).