بینداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بینداختن . [ ی َ ت َ ] (مص ) انداختن . پرت کردن . افکندن : بسوگند وی را بینداختی جهانی ز خونش بپرداختی . فردوسی . حجام ... استره در تاریکی شب بینداخت . (کلیله و دمنه ). و رجوع به انداختن شود. ◄ پاشیدن . تخم افشاندن . دانه کاشتن . کاشتن : بینداخت باید پس آنگه برید سخنهای داننده باید شنید. فردوسی . مگر آنکه زمین آنرا شخم نیکو کرده باشند و تخم بیندازند. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به انداختن شود.