بیمار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیمار شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ناتندرست شدن . ناخوش شدن . دچار بیماری شدن . تن بیمار گشتن . اعتلال . (تاج المصادر بیهقی ). سقم . (ترجمان القرآن ) (دهار). لوعة. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). مرض . (منتهی الارب ). مریض شدن . رنجور و علیل گشتن . نقم . (ترجمان القرآن ): دنف ؛ بیمار گران شدن . (منتهی الارب ) : بسیار بخوردند و نبردند گمانی کز خوردن بسیار شود مردم بیمار. فرخی . چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن . منوچهری . گفتی که بدرد دل صبر است طبیب اما امروز طبیبت شد بیمار نگه دارش . خاقانی . آن زمان که میشوی بیمار تو میکنی از جرم استغفار تو. مولوی . چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد. مولوی .