بیدولت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدولت . [ دَ / دُو ل َ] (ص مرکب ) (از: بی + دولت ) بدبخت و بی نصیب . دارای نکبت . (ناظم الاطباء). بی اقبال . مقابل بختیار. مقابل صاحب دولت . بخت برگشته . رجوع به دولت شود : تاک رز راگفت ای دختر بیدولت این شکم چیست چو پشت و شکم خربت . منوچهری . که از بیدولتان بگریز چون تیر سرا در کوی صاحبدولتان گیر. نظامی . نخواهم نقش بیدولت نمودن من و دولت بهم خواهیم بودن . نظامی . و چنانک رسم بیدولتان باشد رای پیرانه ٔ پسر را بازیچه ٔ کودکانه می شمرد. (جهانگشای جوینی ). بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست بیدولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد. سعدی . بیدولت اگر مسجد آدینه بسازد یا طاق فرود آید و یا قبله کج آید. ؟ ◄ بی هنر. (ناظم الاطباء) : نیست دل را با هوسهای جهان در سینه جا شد چو بیدولت پسر از خانه بیرون کردنیست . واعظ قزوینی (از آنندراج ). ◄ کنایه از ناقابل و بدوضع. (آنندراج ). فقیر : گاه با بیدولتان از خاک وخس بستر کنیم گاه با ارباب دولت نقش شادروان شویم . سنائی . ♦ بی دولتانه ؛ که مقرون به دولت نیست . ♦ سخن بی دولتانه ؛ سخن که از ادب و هنر بهره ندارد : هولاکوخان از سخنان بی دولتانه ٔ او برآشفت ... (تاریخ رشیدی ).
مترادف و متضاد واژهدان
ادبار، بداقبال، بیاقبال، بیطالع، شوربخت، کمبخت (متضاد: دولتمند)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی