بیدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدل . [ دِ ] (ص مرکب ) (از: بی + دل ) که دل ندارد. (یادداشت مؤلف ). دل از کف داده : بت من جانور آمد شمنش بیدل و جان منم او را شمن و خانه ٔ من فرخارست . بوالمعشر. بدانی گر چو من بیدل بمانی فغان از من بگیتی بیش خوانی ... (ویس و رامین ). گفتم که مکن میر پدر تندی و تیزی رحم آر بدین بیدل آسیمه سیربر. سوزنی . من نبودم بیدل و یار این چنین هم دلی هم یار غاری داشتم . خاقانی . ارباب شوق در طلبت بیدلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا. سعدی . المنة لله که چو ما بیدل و دین بود آنرا که لقب عاقل و فرزانه نهادیم . حافظ. ◄ عاشق شیدا. (آنندراج ). بیمار از عشق . (از ناظم الاطباء). عاشق . سخت عاشق . دلباخته . محب . دلداده : که پرورده ٔ مرغ بیدل شده ست ز آب مژه پای در گل شده ست . فردوسی . برآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا. فرخی . چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل چه خواهد عاشق از معشوق دلبر. فرخی . تا ز روی بیدلان باشد نشان برشنبلید تا ز روی دلبران باشد نشان بر ارغوان . فرخی . چو بشنید این سخن رامین بیدل چنان شد چون خری وامانده در گل . (ویس و رامین ). گر نشدم عاشق و بیدل چرا مانده بچاه اندر چون بیژنم . ناصرخسرو. با باد چو بیدلان همیگردی نه خواب و قرار نه خور و مسکن . ناصرخسرو. چو بیدلان بسر کوی خویش بازروم چو ناگهان بسر کوی بنده برگذری . سوزنی . شور عشق تو در جهان افتاد بیدلان را بجان زیان افتاد. خاقانی . لاف از دم عاشقان زند صبح بیدل دم سرد از آن زند صبح . خاقانی . نعره ٔ مرغان برآمد کالصبوح بیدلی از بند جان آمد برون . خاقانی . گهی دل را بنفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردی . نظامی . ملک چون بیدلان سرگشته میشد ز تاج و تخت خود برگشته میشد. نظامی . هزار بیدل مشتاق را بحسرت آن که لب بلب برسد جان بلب رسانیدی . سعدی . بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن یقول . سعدی . دوستان عیب من بیدل حیران مکنید گوهری دارم و صاحبنظری میجویم . حافظ. ای گل بشکر آنکه توئی پادشاه حسن با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور. حافظ. خدا را بر من بیدل ببخشای و واصلنی علی رغم الاعادی . حافظ. ♦ بیدل افتادن ؛ بیدل شدن : بمن ده که بس بیدل افتاده ام وزین هر دو بی حاصل افتاده ام . حافظ. و رجوع به دل و بیدل و بیدل شدن شود. ♦ بیدل شدن ؛ شیدا و عاشق شدن : هر که او گرد بتان گشت چو من بیدل شد حال ازینگونه ست اینجا حذر ای قوم حذر. فرخی . ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما گر محتسب بخانه ٔ خمار بگذرد. سعدی . و رجوع به بیدل شود. ♦ بیدل کردن ؛ شیدا و عاشق کردن : نظر بروی تو صاحبدلی نیندازد که بیدلش نکند چشمهای فتانت . سعدی . گر همه خلق را چو من بیدل و مست میکنی روی بصالحان نما خمر بزاهدان چشان . سعدی . ◄ (اصطلاح عرفان ) دلداده . دلباخته در راه خدا. که دل در راه معرفت حق از کف داده باشد : بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایامیکرد. حافظ. ◄ آزرده . دل گرفته . غمگین . دلتنگ . (ناظم الاطباء). دلخسته . (آنندراج ). گرفته . دلتنگ . غمناک : چو بیکام و بیدل بیامد ز روم نشستش نبود اندرین مرز و بوم . فردوسی . چو این دوسر افکنده شد در نبرد شماساس شد بیدل و روی زرد. فردوسی . با همه بیدلان برابر گشت هر که اندر بلای عشق افتاد. فرخی . بنالد مرغ با خوشی ببالد مورد باکشی بگرید ابر با معنی بخندد برق بیمعنی . یکی چون عاشق بیدل دوم چون جعد معشوقه سیم چون مژه ٔ مجنون چهارم چون لب لیلی . منوچهری . بدانی که ما عاشقانیم و بیدل تو معشوق ممشوق ما عاشقانی . منوچهری . تو یار بیدلان و بیکسانی همیشه چاره ٔ بیچارگانی . (ویس و رامین ). ملک اهل فضل بیجان شد چه شگفتی که بیدلند حشم . مسعودسعد. اگرچه نیستی غمخوار کارم بدینسان بیدل و غمگین مدارم . نظامی . بر دل بسته بند بگشادند بیدلی را بوعده دل دادند. نظامی . میدهد دل مر تو را کاین بیدلان بی تو گردند آخر از بیحاصلان . مولوی . صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وز او بعاشق بیدل خبر دریغ مدار. حافظ. و دراز چون شب عاشقان بیدل . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٢٦). ♦ بیدل شدن ؛ مضطرب و غمگین شدن . آزرده خاطر گشتن : حشم ولشکر بیدل شده بودند همه از غم و اندوه دیر آمدن او ز سفر. فرخی . پنداشتی که خوار شده ستی میان خلق بیدل شود عزیز که گردد ذلیل و خوار. فرخی . ◄ بیهوش . پریشان خاطر : بهشیاری مشو با من که مستی چو من بیدل نه ای حقا که هستی . نظامی . ◄ مجنون . (آنندراج ). معتوه . دیوانه . (یادداشت مؤلف ). نادان . گول . کودن . (ناظم الاطباء). ضعیف القلب . (ناظم الاطباء) : مرا بیدل و بیخرد یافتی بکردار بد تیز بشتافتی . فردوسی . و او را پیش از آنک اندیشه ٔ او خللی آورد که در نتوان یافت بازداشتی و بسبب آنک بیدل بود دیگر باره رها کردی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٢). نبود از رای سستش پای برجای که بیدل بود و بیدل هست بیرای . نظامی (خسرو و شیرین ). ♦ بیدل شدن ؛ دیوانه شدن : گر بر حکما وصف تو مشکل نشدی فرزانه ز دیدار تو بیدل نشدی . عنصری . ◄ بددل . بزدل و نامرد. (آنندراج ). جبان . (زمخشری ). هدان . هیدان . مرغ دل . هاع . (نصاب الصیبان ). کم دل . کم جرأت . ترسنده : رخ جنگی سیاه از گرد تیره دل بیدل بسان بید لرزان . ناصرخسرو. سپه را چو دلداد خسرو بسی که بیدل نبایدکه باشد کسی . نظامی . ♦ بیدل شدن ؛ ترسو و بددل شدن : اگر بیدل شود شیر دژآگاه برو چیره شود در دشت روباه . (ویس و رامین ).
بیدل . [ دِ ] (اِخ ) ابوالمعالی میرزا عبدالقادربن عبدالخالق ارلاس (یا برلاس ). متخلص به بیدل متولد ١٠٥٤ هَ . ق . (١٦٤٤م .) در اکبرآباد هند و متوفی ماه صفر سال ١١٣٣ هَ . ق . (١٧٢٠ م . روز ٥ دسامبر) در عظیم آباد و بقولی در دهلی . شاعر پارسی گوی هندی است که اصلاً از ترکان جغتائی برلاس بود اما در هندوستان متولد و تربیت یافت و بیشتر عمر خود را در شاه جهان آباد بعزلت و آزادی میگذراند و سرگرم تفکرات عارفانه و ایجاد آثار منظوم و منثور خود بود. در نظم و نثر سبکی خاص داشت و از بهترین نمونه های سبک هندی بشمار می آید در آثارش افکار عرفانی با مضامین پیچیده و استعارات و کنایات درهم آمیخته است . در خیال پردازی و ابداع مضامین دقیق بود. او در سال ١٠٧٩ هَ . ق . بخدمت محمد اعظم بن اورنگ زیب پیوست سپس بسیاحت پرداخت و سرانجام در ١٠٩٦هَ . ق . در دهلی سکنی گزید و نزد آصف جاه اول (نظام حیدرآباد) تقرب داشت . بیدل در افغانستان و قسمتی از ترکستان چین و تاجیکستان و ازبکستان محبوبیت بسیار دارد. از آثار اوست مثنویهای عرفات، طلسم حیرت، طور معرفت، محیط اعظم، تنبیه المهوسین و دیوان قصائد و غزلیات و ترجیعات و ترکیبات و مقطعات و مستزاد و تواریخ مربع و مخمس و هزلیات و رباعیات و دارای مجموعه ای ازمکاتیب است که بیشتر آن خطاب به ممدوح خود شکراﷲ و دو فرزند اوست که بنامهای رقعات یا انشاء می باشد و کلیات بیدل در سال ١٢٨٧ هَ . ق . در لکنهور بطبع سنگی رسید. رجوع به دائرة المعارف فارسی و ریاض العارفین ص ٤٤ و فرهنگ فارسی معین و مجمع الفصحا ج ٢ ص ٨٢ شود.
بیدل . (اِخ ) جان . (١٦١٥-١٦٦٢ م .) مؤسس اونیتاریانیسم در انگلستان . در نتیجه ٔ مطالعات کتاب مقدس، اعتقادش از تثلیث سلب شد و عقیده ٔ خود را در دوازده دلیل مستخرج از کتاب مقدس نوشت اما بسبب نشر این مقاله بزندان افتادو از آن ببعد نیز مکرر محبوس و چندی نیز تبعید شد وسرانجام در زندان درگذشت . (دایرة المعارف فارسی ).