بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۹۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد شادم که بینشانی آثار رنگ و بو بیرونم از قلمروتحقیق پرورد این چار سو ادبگه سودای نازکیست عمریست ضبط آه من آیینه میخرد خلقی در امل زد و با داغ یأس رفت آتش بهکارگاه فسون خانه خرد داغم ز جلوهای که غرور تغافلش آیینهخانهها کند ایجاد و ننگرد هنگامه قبول نفس بسکه تنگ بود پا تا سرم چو شمع ز هم خورد دست رد نقاش شرم دار ز پرداز انفعال تصویرم آن کشد که ز رنگم برآورد آیینه خرام بهار است گرد رنگ من نقش پا خیال تو هرجا که بگذرد طاووس من بهار کمین چه مژده است عمریست بال میزنم و چشم میپرد بیدل جواب مطلب عشاق حیرتست آنکس که نامهام برد آیینه آورد